۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه

جمهوری اسلامی باید برود


پارس دیلی نیوز:موج دمکراسی خواهی در خاورمیانه به راه افتاده و ملت ایران به عنوان پیشقراول این موج این توانایی را دارد که رژیم قرون وسطایی جمهوری اسلامی را از قدرت ساقط کند.


یکی از مهم ترین پرسش هایی که در آستانه سی و دومین سالگرد انقلاب اسلامی قابل طرح است این است که آیا اصولا با پدید ه ای به نام روحانیت شیعه و ولایت فقیه می توان به یک همزیستی دراز مدت رسید یا خیر؟


البته مقصود از این روحانیت طبیعتا روحانیونی نیستند که اساسا به امور حکومتی کاری ندارند و سرگرم همان وظایف سنتی خود هستند بلکه روحانیون حکومتی یا طرفدار امتزاج دین و دولت است.


به گمانم امکان دستیابی به یک توافق و بستر سازی برای یک همزیستی بین نیروهای سکولار، توده مردم و این دست روحانیون عملا محال است.


اسلامگرایان سیاسی تحت هیچ شرایطی خود را «برابر» با سایر اقشار نمی دانند و همواره خواهان تسلط فرهنگی و فکری بر سایر قشرهای اجتماعی هستند.


«جبهه بندی» از مهم ترین تاکتیک های اسلامگرایان برای ساده کردن فضا و حذف رقیبان سیاسی است. اتفاقا یکی از اشتباهات اصلی مبارزات در طول سه دهه گذشته این بود که همواره هر گروهی به طور منفرد و پراکنده به مبارزه با جمهوری اسلامی بر می خاست و جمهوری اسلامی هم به سادگی او را سرکوب می کرد. مثلا زنان یا دانشجویان همواره به طور«جداگانه» خواست های خود را مطرح می کنند و همین نقطه ضعف آنان به حساب می آید.


در حکومت اسلامی جایی برای آرامش فکری و نهادینه شدن خرد وجود ندارد. افراد یا عضو جبهه کفر هستند یا عضو جبهه ایمان!


روحانیت سیاسی تحت هیچ شعاری عقب نشینی نمی کند مگر شعار «جمهوری اسلامی باید برود». شعارهای دیگری که ظرف سی سال گذشته سر داده شد همگی تنها «بخشی» از حکومت را نشانه گرفته و روحانیت سیاسی نیز با استفاده از اختلافات گروه های مخالف با به راه انداختن بازی انتخابات و یا بازی مبارزه با امپریالیسم انرژی و پتانسیل کشور برای توسعه و رفاه را هدر داده است. مزیت دیگر این شعار این است که چون جمهوری اسلامی قائم به فرد نیست شعار علیه فرد حاکم کارایی ندارد و سیستم با تعویض مهره می تواند خود را نجات دهد در حالی که در این شعار راه فراری به سیستم داده نمی شود.


روحانیت سیاسی در هر فرصتی به فکر «ضربه زدن» به رقیبان خود است و با اعلام نمودن خود به عنوان جبهه مطلق، حق امکان گفتگو و چالش فکری را سلب کرده و به شکل یک طرفه خود را بر جامعه تحمیل می کند.


جمهوری اسلامی از تمام جنبه ها کشور ایران را بن بست رسانده از این رو باید با یک صف بندی منسجم در مقابل اسلام سیاسی زمینه کنار رفتن بساط اسلامگرایی را فراهم آورد که نخستین شرط آن سر دادن یک شعار واحد است، شعاری مانند «جمهوری اسلامی باید برود».


جمهوری اسلامی امیدِ نخست تروریست های خاورمیانه و نیروهای افراطی اسلامگراست از این رو تلاش برای نزاع فکری با آن کاری بس سترگ و بزرگ است.


خامنه ای و یارانش تنها منافع خود را تامین می کنند و بنابراین همزیستی با چنین طرز تفکری تنها میدان دادن به غارتگرانی است که از اعدام و تیرباران و شکنجه لذت می برند و برای سایر کشورها هم آن را تجویز می کنند.


ملت ایران بیش از صد سال پیش از اعدام یک واپسگرا مانند شیخ فضل الله نوری استقبال کرد و امروز با کمال تاسف ایران منادی واپسگرایان و افراطی های خاورمیانه شده است.


سخنان خامنه ای در نماز جمعه امروز (پانزدهم بهمن 89) ترس آشکار او از سقوط را نشان می دهد. او به خوبی می داند نظریه اسلام سیاسی امروز در ایران هم از کارآمدی برخوردار نیست و هم مشروعیتش را از دست داده است.


کوروش از تهران


برگرفته از کیهان آنلاین/کیهان لندن

۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه

تلویزیون کانال یک در ماهواره هاتبرد


تلویزیون کانال یک به مدیریت آقای شهرام همایون از طریق ماهواره هاتبرد به صورت تصویری بر روی ایر رفت:


مشخصات دریافت:

Satellite: Hotbird 8
Freq: 11604
SR: 27500
POL: Hor
FEC: 5/6
Channel Name: CH1 Television

لطفا به دوستان و بستگان خود اطلاع دهید و از آنها هم بخواهید اطلاع رسانی کنند.از تک تک آزادیخواهان که صاحب وبسایت یا وبلاگ هستند خواهش می کنم این مطلب را در وبلاگ یا وبسایت خود قرار دهید.

فضای تهران شدیدا امنیتی است



چهره شهر تهران کاملا امنیتی شده است

گزارشهای دریافتی از تهران حاکی است به ‌دنبال فراخوان به تجمع امروز، چهره شهر کاملا امنیتی شده است. خیابانها مملو از نیروهای امنیتی است و تحت کنترل شدید ماموران قرار گرفته است. اتوموبیل ها و رهگذران مورد بازرسی قرار می ‌گیرند. مردم می ‌گویند فراخوان به تظاهرات و اعتراضات ضد حکومتی مصر، رژیم را به وحشت انداخته است.


گشت زنی نیروهای لباس شخصی موتورسوار در تهران

خبرنگار ما از تهران: به دنبال حضور نیروهای امنیتی رژیم در خیابان های تهران از ساعات اولیه صبح دیروز (چهارشنبه)، شب گذشته نیز عده زیادی از مامورین نیروی انتظامی به همراه گشت های موتوری نیروهای لباس شخصی در خیابان ها به گشت زنی پرداخته یا با ایجاد ایست بازرسی در خیابان های اصلی اقدام به تفتیش خودروهای عبوری می کنند. این درحالیست که طی این شب ها بسیاری از خودروهایی که تک سرنشین بوده و یا دختران و پسران جوان در آنها حضور دارند نه تنها به صورت کامل متوقف می شود بلکه دقایق زیادی را باید خارج از اتومبیل های خود در گوشه ای از خیابان ایستاده تا سربازان نیروی انتظامی تمام بخش های خودرو را از صندوق عقب گرفت تا زیر صندلی ها تفتیش کنند! بسیاری از جوانان ترجیح می دهند یا در نیمه شب درخیابان تردد نکنند و یا مجبور هستند برای مقابله با این مزاحمت ها یکی از اعضای خانواده را به عنوان همراه در کنار خود بنشانند. در فواصل زمانی پراکنده و گاه بی گاه صدای ویراژ دسته های موتورسواران سکوت شب تهران را می شکند و فضا به شکل کاملا امنیتی است. در مسیر میدان انقلاب تا بلوار کشاورز و همچنین میدان انقلاب تا امیر آباد بیشترین میزان نیروهای پلیس قابل مشاهده است.


نماز جمعه با حضور سید علی گدای خامنه ای تریاکی؛ امنیتی بودن فضای شهر

گزارش خبرنگار ما از تهران: وضعیت امنیتی شهر تهران تا ساعت یک نیمه شب / امنیتی بودن فضای شهر کاملا مشهود است. هرچه به دانشگاه تهران و میدان انقلاب نزدیک تر می شویم بر تعداد نیروهای پلیس و لباس شخصی ها افزوده می شود. از مسیر میدان امام حسین تا دانشگاه تهران و از مسیر میدان آزادی تا میدان انقلاب بر سر هر تقاطع حداقل یک خودروی نیروی انتظامی به اضافه تعدادی مامور مستقر شده اند.

کلیه پمپ های بنزین این مسیر تعطیل بوده و در تمامی آنها حداقل دو سرباز که یکی به سلاح کلاشینکف و دیگری به باتوم، دستبند و اسپری اشک آور مسلح است مستقر شده اند. در پمپ بنزین های نزدیک دانشگاه تهران نیز شرایط ویژه ای حکم فرماست و این مکان به جای دو سرباز به پارکینگ خودروهای نیمه سنگین نیروی انتظامی تبدیل شده است.

دو سمت خیابان با هزینه های گزافی آذین بندی شده بود که با بارش شدید برف امروز در تهران بسیاری از آنها آسیب دید و یا بر اثر خیس و خوردگی پاره و بلااستفاده گردید! چندین ایستگاه صلواتی برای توزیع خوراکی ها مثل کیک و ساندیس برای جیه خواران رژیم ایجاد شده و کارتن های کیک و کلوچه از نیمه شب برای آنها مهیا گشته است.

در پایگاه بسیج مقداد و حمزه در خیابان آزادی گویی جشن عروسی عمه خامنه ای برپاست و هر یک از نیروهای بسیج که از آن خارج می شوند چندین ظرف یکبار مصرف غذا و بسته های میوه در دست دارند. همچون چند شب گذشته مسیر عبور اتوبوس به پیست موتورسواری بسیجیان تبدیل شده و با حرکت دسته موتورهای سنگین خود ایجاد صداهای گوش خراش می کنند.

در چهارراه ولیعصر روبروی پارک دانشجو یک خودروی مجهز به ماهواره از طرف صدا و سیما مستقر شده تا پوشش خبری این بخش از خیابان را به طور زنده بر عهده گیرد. حدود ساعت 00:30 تعدادی عروسک با شمایل سران کشورهای غربی توسط یک نیسان به سمت پایگاه بسیج مقداد برده شد که به نظر می رسد قرار است به رسم همه ساله توسط اوباش حکومتی آتش زده شود.

و اینکه از شواهد پیداست که با وجود تمام این هزینه ها و تبدیل شهر به یک پادگان نظامی، ترس و اضطراب، لرزه بر اندام رژیم انداخته است.

با سپاس از ایران پرس نیوز

150شهر ایران گرفتار سیل و بهمن هستند


سيل در رودبار كرمان مردم را آواره كرد

جام جم آنلاين: بر اثر بارش‌هاي سيل ‌آسا در شب گذشته در شهرستان‌هاي جنوبي كرمان از جمله رودبار جنوب، متاسفانه بيش از دو سوم از منازل مسكوني در شهر و اكثر روستاهاي اين شهرستان دچار آب‌گرفتگي شد و اين موضوع مردم را با مشكل جدي مواجه كرده است.

الياس بازگير فرماندار رودبار جنوب در گفت‌وگو با ايسنا، افزود: براثر باران‌هاي سيل‌آسا در شب گذشته خسارات ميلياردي به منازل مسكوني، شبكه‌ آبرساني، برق، مخابرات، راه‌هاي ارتباطي و بخش كشاورزي وارد آمده است و در حال حاضر مردم همچنان در حيراني و سرگرداني به سر مي‌برند.

وي اظهار كرد: بيش از دو سوم از منازل مسكوني سطح شهر دچار آب گرفتگي شده و مردم را آواره خيابان‌ها كرده است و اين در حالي است كه اكثر روستاهاي شهرستان بر اثر سيل و آب‌گرفتگي با قطع برق، آب و تلفن روبرو شده‌اند.

نماينده عالي دولت در شهرستان رودبار تصريح كرد: فرو ريختن پل و مسدود شدن چندين محور ارتباطي در مسير شهر و روستاها مردم را با مشكلات بسياري روبرو كرده و زندگي مردم به طور كل فلج شده است.

وي گفت: متاسفانه ستاد حوادث شهرستان امكانات خاصي در اختيار ندارد و شديدا با كمبود امكانات و تجهيزات و نيروهاي امدادي مواجه هستيم و در همين راستا از نيروهاي امدادي استان كمك خواسته‌ايم.

فرماندار رودبار جنوب گفت: تاكنون دو فضاي آموزشي در سطح شهر را براي اسكان مردم در نظر گرفته‌ايم كه بسيار ناچيز است واين در حالي است كه خدمات‌رساني در روستاها با مشكل جدي مواجه است.

وي گفت: در حال حاضر با امكانات كم خود در حال بازگشايي محورهاي ارتباطي اصلي هستيم ولي وسعت خسارات هرگز به ما اجازه فعاليت بيشتر را نمي‌دهد؛ زيرا امكانات بسيار كم و ناچيز است.

فرماندار رودبار اضافه كرد: بيشتر روستاهاي شهرستان هم اكنون با مشكلات بسياري مواجه هستند و اگر امدادرساني به اين روستاها صورت نگيرد، فاجعه بزرگي رخ خواهد داد.

بازگير گفت: سيل و آب‌گرفتگي در حالي شهرستان محروم رودبار جنوب را ويران كرده است كه مردم حتي به دليل نداشتن امكانات از جمله نبود وسايل نقليه و ساير تجهيزات نمي‌توانند به جاي ديگر نقل مكان كنند.

نماينده عالي در شهرستان رودبار افزود: خسارات جبران‌ناپذيري نيز به بخش كشاورزي وارد شده است كه تعداد زيادي از چاه‌هاي كشاورزي تخريب شده و بسياري از محصولات كشاورزي دچار آب گرفتگي و سيل شده است.

خبرها همچنان از روستاهاي شهرستان رودبار جنوب حاكي از آن است كه مردم در وضعيت بدي به سر مي‌برند و خواستار امدادرساني از سوي دولت هستند.


150 شهر ایران گرفتار سيل و بهمن هستند

ایران پرس نیوز:ایرنا: رييس سازمان امداد و نجات جمعيت هلال احمر كشور اعلام كرد: هم اكنون 150 شهر و 280 آبادي در كشور در محاصره سيل قرار دارند يا گرفتار ريزش بهمن شده اند.

' محمود مظفر' افزود: ظرف 48 ساعت گذشته، ريزش بهمن در استان فارس دو نفر را به كام مرگ كشانده و سيل نيز جان سه نفر را در استان كرمان گرفته است.

وي تصريح كرد: در حال حاضر، 12 استان شامل كرمان، سيستان و بلوچستان، البرز، آذربايجان شرقي، فارس، خراسان جنوبي، كردستان، كرمانشاه، لرستان، خوزستان، اردبيل و آذربايجان غربي درگير سيل يا ريزش بهمن هستند.

به گفته رييس سازمان امداد و نجات كشور، استان هاي كرمان و سيستان و بلوچستان بيشترين ميزان سيل و آب گرفتگي و استان هاي البرز و كردستان بيشترين ريزش بهمن را در 48 ساعت گذشته داشته اند.

۱۳۸۹ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

زهرا بهرامی"کردیه بانو" یکی از قهرمانان راه آزادی ایران

زهرا بهرامی قربانی مماشات رژیم اسلامی و دولت هلند و کوتاهی ما


تاریکترین صفحهای چند هزار ساله تاریخ وطنم با خون عزیزترین فرزندان این آب و خاک رقم میخورد و ماهمچنان در هیبت اکثریتی عظیم، با سکوت تهوع آور خود مرثیه گو و نظاره گر جای خالی عزیزان از دست رفته هستیم.

جان لاک: همه انسانها آزاد و برابر به دنیا آمده اند.

-پیش گفتار:

۲۰ یا ۲۵ سال پیش شاید اگر یک پناهنده ایرانی قصد سفر به ایران را داشت، سعی میکرد مراجعت به سفارت ایران، دریافت پاسپورت ایرانی و سفر به ایران را از چشم حتی نزدیکترین دوستان و آشنایان خود مخفی نگهدارد. اما گذر زمان و مجموعهای از شرایط مختلف این رویه را کاملا تغییر داد. مجموعه عواملی از قبیل، قتلهای زنجیرهای، حمله به کوی دانشجویان در امیر آباد، محکومیت رژیم در دادگاه میکونوس، بسته شدن تمام سفارتهای اروپایی در تهران، ایزوله شدن رژیم در عرصه بینالمللی و از طرفی نیاز مبرم رژیم به سرمایه گذاری خارجی منجر به روی کار آمدن محمد خاتمی به عنوان رئیس جمهور شد. انتخاب سید خندان خاتمی به عنوان رئیس جمهور و مباحث تو خالی اصلاحات و گفتگوی تمدنهای وی و مشقات ناشی از سالهائ طولانی زندگی در تبعید به این روند مسافرت ایرانیان پناهنده به ایران سرعت بیشتری بخشید. اما این تمام ماجرا نبود، خوشبینی و توّهم به رژیم اسلامی بحدی بالا گرفت که حتی فیلمهای جشن شب عید در سفارت رژیم در هلند مشابه آخرین فیلمهای هالیوودی دست بدست بین طیفی از پناهندگان ایرانی در این کشور در چرخش بود. با اینکه شخصاً حدود ۱۸ سال میشود که مجبور به ترک ایران شدهام و در طی این سالها هرگز به ایران سفر نکردهام و تا زمانی که این رژیم در راس قدرت باشد هرگز اقدام به این کار نخواهم کرد، ضمن ابراز احترام و همدردی کامل قلبی با خانواده داغدار این عزیز باید نکتهای را متذکر شوم. هدف من در این مقاله قضاوت در مورد پناهندگان ایرانی که به ایران سفر میکنند نیست،هدف اصلی من در وحله اول ارزیابی و بازگویی مجموعه شرایط و روابطی است که منجر به قربانی شدن هموطنانی مثل زهرا بهرامیها شده است و در مرحله دوم، شاید درس عبرتی برای همه ما ایرانیها تا از قربانی شدن هموطنان دیگرمان در آینده پیشگیری کنیم.

-مبحث اصلی: اجبار نامرئی :(Invisible Coercion)

قوانین حقوقی بعضی از کشورها این اجازه را به شهروندان خود میدهد که با داشتن پاسپورت دیگری غیر از پاسپورت کشور زادگاه به سرزمین مادری خویش سفر کنند. به عنوان مثال بعضی از پناهندگان آفریقایی میتوانند با پاسپورتهای دیگر کشورهای اروپایی (پاسپورت کشور میزبان) به عنوان مثال پاسپورت فرانسوی به کشور زادگاه خود آزادانه مسافرت کنند و اگر در طی این سفر فرد مزبور به هر مشکلی برخورد نماید، کشور محل سکونت وی موظف میباشد که به هر صورت ممکن از شهروند خود دفاع و حمایت کند. اما رژیم ایران این قانون را به رسمیت نمیشناسد، بهمین خاطر ایرانیان پناهنده نمیتوانند با پاسپورتهای غیر ایرانی از دولت ایران درخواست ویزا کرده و آزادانه و با مخاطره کمتر به ایران سفر کنند. ( اگر چه که رژیم ایران هرگز به قوانین بین المللی و حقوق بشری پایبند نبوده است). طبق قوانین ایران و بر مبنای شواهد موجود، همه کسانی که در کشور ایران بدنیا آماده اند جهت مسافرت به ایران باید پاسپورت ایرانی داشته باشند, در غیر اینصورت با پاسپورتهای کشورهای دیگر اجازه ورود به ایران را دریافت نخواهند کرد. بر این مبنا میتوان گفت که توافقی علنی یا مخفی، مستقیم یا غیر مستقیم، قانونی یا غیر قانونی بین رژیم ایران و دولتهای مختلف محل سکونت پناهندگان ایرانی صورت گرفته است.

در اینجا لازم میدانم که نکته مهم دیگری را با خوانندگان این مقاله در میان بگذارم و آنهم موضوع دعوت عزیزانمان به کشور میزبان و دیدار با آنها میباشد. در بین ما ایرانیان پناهنده، تنها اقلیت کمی از ما با توجه به موقعیت شغلی، تحصیلی یا در آمد مالی مناسب این امکان را دارا میباشیم که در هر شرایط زمانی فرد یا افرادی از بستگان یا آشنایان خود را به کشور محل سکونت خود دعوت نمائیم و به نوعی این خلع دوری از موطن خویش را به صورتی هر چند مقطعی به فراموشی بسپاریم. اما فراموش نباید کرد که بخش عظیمی از هموطنان ما از این ابتدایترین حق انسانی خود به دلایل مختلف محروم میباشند.عواملی از قبیل روشهای اشتباه و غیر آکادمیک تطبیق فرد با جامعه میزبان(Integration)، تبعیض نژادی، بیکاری ناشی از بحران اقتصادی فراگیر، ارزیابی غیر عادلانه مدارک تحصیلی و شغلی صادر شده از کشور مبدا، فراهم نبودن امکانات تحصیلی یا شغلی مناسب و عواملی از این قبیل باعث شده است که فرد پناهنده یک شهروند درجه دوم محسوب شده و از یکی از ابتدایترین حقوق انسانی خود که همانا امکان دیدار عزیزانش در کشور میزبان باشد محروم میگردد. در چنین شرایطی فرد پناهنده با یک بنبست مواجه شده است، چیزی که در اصطلاح آکادمیک از آن به عنوان "اجبار نامرئی "(Invisible Coercion) نام برده میشود. در این حالت فرد مزبور به زور اسلحه یا شکنجه جسمی مجبور به انجام کاری نمیشود، اما شرایط موجود فرد را به اجبار در این مسیر ناخواسته وارد میکند. در این موقعیت فرد مزبور با یک تناقض و دوگانگی روبرو میشود، از یک سؤ برطرف کردن این نیاز ابتدایئ انسانی و احساسی دیدار با بستگان و آشنایان که شاید سالها از آن محروم بوده است، و از طرف دیگر مسافرت اجباری به کشور مبدا خود که به دلایل مختلف سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی مجبور به ترک آن شده است جهت رفع این نیاز. شاید این قضیه در مورد زنده یاد زهرا بهرامی هم بتواند صادق باشد، چون از شواهد و قرائن موجود پیداست که وی برای دیدار با فرزندانش به ایران سفر کرده بود. در این مورد، نقش دولت هلند در به رسمیت نشناختن این ابتدایترین حق انسانی پناهندگان نباید نادیده گرفته شود. به جرات میتوان گفت، شاید اگر بخشی عظیمی از این هموطنان ما این امکان دیدار با عزیزان خود را در کشور میزبان داشته باشند هرگز اقدام به انجام این سفر مخاطره انگیز به ایران نخواهند کرد. اما اصل موضوع فقط به این مورد دیدار بستگان و دعوتنامه خلاصه نمیشود و دامنه وسیعتری را در بر میگیرد. همه ما به طروق مختلف بارها و بارها تجربه کرده یا دیده ایم که مسئولین کشورهای میزبان در موارد اداری مختلف به بهانههای گوناگونی از قبیل، شناسنامه، ازدواج، طلاق، بدنیا آمدن فرزند، فوت، تقسیم ارث و میراث و مواردی از این قبیل پناهجویان و پناهندگان را به اجبار به درب سفارت خانه های رژیم اسلامی فرستاده اند. مضحکتر اینکه در بیشتر موارد، شاید اغلب این افراد دارای ملّیت کشور میزبان هم هستند، اما با وجود این به اجبار تن به این عمل ناخواسته داده اند.

نتیجه این توافق یا "اجبار نامرئی ”باعث میشود که پناهندگان ایرانی جهت مسافرت به ایران باید به سفارت رژیم در کشور محل سکونت خود مراجعه کرده و با پاسپورت ایرانی به ایران سفر کنند. این عمل مانند یک شمشیر دو لبه هم ضدّ پناهنده مزبور هم جامعه ایرانیان ساکن آن کشور عمل خواهد کرد و از طرف دیگر بیشترین امکان بهرهبرداری و سؤ استفاده را هم به رژیم ایران و هم به دولت کشور میزبان پناهنده خواهد داد.

زمانی که پناهنده ایرانی با پاسپورت ایرانی وارد ایران میشود اتوماتیک وار از چتر دفاعی و حمایت کشور محل سکونت خود در اتحادیه اروپا یا آمریکا یا هر کشور دیگری خارج میشود. در این حالت فرد مزبور حکم یک ایرانی ساکن ایران را دارا میباشد, ضمن اینکه فرد مزبور میتواند به عنوان یک اهرم فشار در دست رژیم اسلامی مورد سؤ استفاده و بهره برداری قرار بگیرد. تجربه ۳۲ سال اخیر بارها و بارها به ما نشان داده است که رژیم اسلامی همیشه سعی کرده است با گروگان گیری شهروندان خارجی یا داخلی چه در داخل و چه در خارج از ایران به مقاصد ارتجاعی و ضد بشری خود هم در عرصهای داخلی هم بینالمللی دست بیابد. متاسفانه در چنین شرایطی, بخاطر زد و بندهای سیاسی و اقتصادی, عموماً کشورهای محل سکونت پناهندگان اقدام جدی در جهت آزادی شهر وند خود انجام نمیدهند، در بهترین حالت ممکن است که امکان انتقال سفر فرد مزبور را از کشورهای دیگر همسایه ایران فراهم کنند. به این منظور که فرد پناهنده به عنوان مثال بتواند به کشور ثالث دیگری مثل ترکیه یا پاکستان فرار نماید و از این کشورها مراحل انتقال فرد مزبور انجام بگیرد. تک تک ما ایرانیان هم بخوبی میدانیم، که یک چنین امکانی برای کسانی که در زندانهای این رژیم به سر میبرند کاریست تقریبا غیر ممکن. تجربه ۳۲ سال اخیر نشان داده است که در نهایت این اقدامات خلاصه شده است در حد چند نامه اعتراضی به وزارت امور خارجه ایران یا احضار سفیر ایران به وزارت خارجه کشور محل میزبان پناهنده و نه بیشتر. نکته دیگری که رژیم اسلامی ایران از آن به نفع خود بهرهبرداری تبلیغاتی کرده است و میکند استفاده از لیست پناهنده هایی میباشد که به هر دلیلی به سفارت ایران مراجعه کرده و پاسپورت ایرانی دریافت کرده اند. افرادی که در هلند زندگی میکنند و در امور پناهندگان تجربه دارند بخوبی میدانند که در سالهائ اولیه دهه ۹۰ میلادی سفیر ایران در هلند یک لیست از این افراد را به وزارت خارجه هلند ارسال کرده بود با توضیح این مساله که:” اینها لیست افرادیست که در مصاحبههای پناهندگی خود همگی از چوبههای دار و جوخههای اعدام گریخته اند. این افراد در کمال آزادی و سلامت به ایران سفر میکنند و هیچگونه مشکلی هم ندارند و این نشان دهنده میزان آزادی و دموکراسی در ایران میباشد”.

و اما این اجبار نامرئی به چه صورت میتواند برای کشور میزبان مورد بهره برداری و سؤ استفاده قرار بگیرد. دولتهای میزبان از این اقدام به بهترین نحوی سؤ استفاده کرده و روز به روز شرایط سخت تری را در مقابل موج عظیم پناهجویان قرار میدهند. تک تک کشورهایی که اقدام به پذیرش پناهنده میکنند قوانین پذیرش پناهندگی خود را بر مبنای گزارش سالانهای که از طرف وزارت امور خارجه کشور میزبان در مورد وضعیت حقوق بشر کشورهای مبدا پناهجویان صادر میشود تنظیم میکنند. این گزارشات عموماً از طرف سفارتهای کشور میزبان در کشور مبدا پناهجویان تهیه میشود و به وزارت امور خارجه و بخش امور اتبا بیگانه ارسال میشود. با توجه به این توضیحات و مثالی که در مورد کشور هلند بیان نمودم، دولت هلند به راحتی میتواند کشور ایران را یک کشور امن اعلام نموده و میزان پذیرش پناهجویان ایران را به کمترین شکل ممکن کاهش داده و براحتی بتواند پناهجویان ایرانی را که جواب منفی دریافت کرده اند را به ایران دیپورت کند. (دهه ۹۰ در هلند). این شرایط در مورد دیگر کشورهای اروپایی نیز میتواند صادق باشد. اما نکته مهم اینجاست که در این روند غیر انسانی هیچگونه صحبتی از اجبار نامرئی تحمیل شده به پناهجویان و پناهندگان ایرانی از طرف این دولتها و رژیم ایران در میان نیست و طبق معمول ما ایرانیان با وجود هزاران کیلومتر فاصله از وطن، قربانی سیاستهای مشترک این دولتها و رژیم ایران قرار میگیریم.

-دستاورد:

در خاتمه روی سخنم با هموطنان ایرانی مقیم خارج میباشد. اگر چه که این نکته مهم را به صورت یک بحث دربسته در مقاله دیگرم تحت عنوان " تئوری توماسها بس در قرن ۱۷ و همچنان سر درگمی ما ایرانیان در قرن ۲۱" بیان کرده ام، اما اینجا لازم میدانم به صورتی کاملا واضح به این کوتاهی و تفرقه حاکم بین جامعه ایرانی خودمان و نتیجه تاسف بار آن انتقاد کنم. و بخوبی هم به این نکته آگاه هستم که شاید این مقاله خوش آیند بخشی از ما ایرانیان نباشد. با اینکه شناخت و آشنایی نزدیکی با زنده یاد زهرا بهرامی نداشته ام، اما از شواهد امر چند نکته واضح کاملا پیداست. زهرا بهرامی میتوانست مثل طیفی از ایرانیان به این سفر خود ادامه و خاتمه دهد، میتوانست از نکات مثبت این سفر، دیدار با عزیزان و بستگان بهره برداری کرده و بدون هیچگونه خطری به هلند برگردد. میتوانست مثل اکثریت خاموش در این اعتراضات مردمی شرکت نکرده و جان خود را به خطر نیندازد. اما وی اینگونه رفتار نکرد، با وجود هزاران کیلومتر فاصله، با داشتن زندگی نسبتا راحت و آسوده در هلند خود را در درد و رنج مردم ایران شریک دانست و در این موج عظیم اعتراضی علیه این رژیم فاشیستی - اسلامی شرکت کرد و در این راه جان باخت. زهرا کاظمی یک نمونه از هزاران عزیزی میباشد که در طول این سالها جان خودشان را ا زدست داده اند. من شخصاً از ایرانیان داخل کشور با توجه به استبداد شدید انتظاری ندارم اما عکسالعمل ما ایرانیان مقیم خارج از کشور در قبال زهرا بهرامی ها چه بوده است؟ آیا به عنوان فعالین سیاسی ما فقط موظف هستیم که فقط از اعضا، هواداران و سمپاتهای در بند سازمانهای خودمان دفاع کنیم؟ آیا فقط باید آکسیونهای اعتراضی برای آزادی نیروهای وابسته به حزب خودمان را سازماندهی کنیم؟ آیا باید فقط از زندانیان در بند شهر یا استان محل تولد خودمان دفاع کنیم؟ آیا اصولاً باید فرقی بین جان و ارزش انسانی زنده یاد شهلا جاهد یا سکینه آشتیانی باشد؟ آیا چون شهلا جاهد یک فعال سیاسی نبود نباید از وی دفاع میکردیم؟ آیا چون شهلا جاهد خوراک تبلیغاتی برای ما یا تشکیلات سیاسی ما نداشت باید در سکوت تهوع آور خود مرگ این قربانی را فقط در حد یک اطلاعیه اعتراضی خلاصه میکردیم؟ آیا فرقی بین جان به عنوان مثال حبیب لطیفی و زنده یاد زهرا بهرامی هست؟ آیا اصولاً ما با نفس عمل اعدام توسط هر فردی علیه هر فردی تحت هر جرمی مخالف هستیم یا نیستیم؟ آیا ما به معنائ واقعی، به ارزش وجود یک انسان پی برده ایم؟ آیا از دید ما یک انسان آن ارزش والایی را که فیلسوفان بزرگی مثل جان لاک و امانوئل کانت تعریف کرده اند دارند؟ آیا به وظیفه انسانی و اخلاقی خود به عنوان یک انسان، به عنوان یک موجود عقل گرا در قبال دیگر انسانها از هر نگرش فکری،قومی, ملیتی آگاه هستیم و عمل میکنیم؟ آیا ما به عنوان فعالین سیاسی، قشر تحصیل کرده، و روشنفکرانی که سعی داریم آینده بهتری برای ایران و ایرانی بسازیم، باید در مقابل جان انسانهای دیگر تبعیض قائل شویم؟ و در خاتمه آیا اگر ما ایرانیان، فارغ از هر نگرش فکری، سیاسی به صورت متحد و متشکل عمل میکردیم نمیتوانستیم جلوی این بی عدالتیها را بگیریم؟ آیا با اتحاد خود نمیتوانستیم این ابتدایترین حقوق از دست رفته خود را به عنوان یک انسان از دولت هلند و رژیم ایران بگیریم؟

متاسفانه باید بگویم: که ما در هیبت اکثریتی عظیم و خاموش به وظیفه انسانی خودمان عمل نکرده ایم که اگر عمل کرده بودیم شاهد از دست دادن دهها هزار نفر از عزیزان این مرز و بوم در طی این ۳۲ سال نبودیم. بخوبی میدانم که نسلهای آینده ما را بخاطر این کوتاهیها و کج اندیشیها نخواهند بخشید.


مهران سیرانی ۳۱-۰۱-۲۰۱۱


اعدامِ یک مادر و سکوتِ یک ملت؛ تزریقِ ترس به جامعه
 
صبحِ بی اعدام در ایران نمی رسد انگار. بیدار می شوم و مثل همیشه در خبرها می خوانم که کسی اعدام شد.

به این سایت نگاه کنید:

سایت دادسرای عمومی انقلاب، سایتی که جز اعلام خبرهای اعدام ها خبرهای دیگری ندارد. سایتی که تنها خبرهایش از کشتن و اعدام و دار است و خبری از ستاندن دادِ مردم در آن نیست.

زهرا بهرامی را پس از راهپیمایی روز عاشورا دستگیر کرده اند اما به جای رسیدگی به اتهاماتِ سیاسی که در ابتدایِ دستگیری به او زده بودند، ناگهان اتهاماتی نظیر نگهداری مواد مخدر را مطرح کردند و سپس او را به عنوانِ «یک قاچاقچی» یا شاید هم در نگاه افکارِ عمومی به عنوانِ یک معتاد به دار آویختند.

چنان ترسی به جامعه تزریق کرده اند که مردم می ترسند حتی از یکدیگر بپرسند که آیا این زن به راستی به جرم نگهداریِ موادِ مخدر بر دار شد؟ تردیدِ یک ملتِ حاصل ترس است اما در عجبم دولتِ هلند و اتحادیه ی اروپا و رسانه های غرب از چه رو چنین سنگین سکوت کرده اند. در مقایسه با فریاد ها و سر و صداهایی که برای سکینه به راه افتاد آنچه در مورد این اعدام های فله ای در رسانه های غرب می بینم سکوت است. دختر زهرا بهرامی بارها و بارها فریاد زد و در روند رسیدگی پرونده ی مادرش شبهه ایجاد کرد. آیا نمی شد همان دیپلماسیِ سکینه را اینبار برای او نیز پی گرفت؟ دختر بهرامی تقریبا به رسانه ها و هر خبرنگاری که با او تماس گرفت التماس کرد تا صدایشان را بشنوند و به دادشان برسند. می گفت درخواست عفو هم نمی کند چون پرونده ی مادرش را سیاسی می دانست. آیا برای همین تردید و شک ایجاد شده دنیا به اندازه ی کافی خبردار شد؟ مردم چه؟ سران جنبش؟ اتحادیه اروپا؟



کلماتِ بنفشه دختر زهرا بهرامی که می گفت حتی او را هم تهدید به دستگیری کرده بودند تا با رسانه ها مصاحبه نکند در سرم می پیچد:


مادرم حتی یک سیگار هم نمی کشید، به جرم نگهداری مواد مخدر حکمِ اعدام دادند تا دست همه را از پرونده مادرم کوتاه کنند، گفتند مواد مخدر، تا کسی کمک مان نکند. در حالی که در همان روزهای اولِ دستگیری مادرم پس از راهپیماییِ عاشورا همه ی اتهاماتی که به مادرم زده اند سیاسی بود، اقدام علیه امینت ملی، تشکیل گروهک سیاسی، عضو انجمن پادشاهی و….نسرین ستوده اولین وکیل مادرم بود، وکیل شجاعی بود که برای اولین بار گفته بود، اتهاماتِ مربو ط به نگهداری مواد مخدر واهی است…. نسرین ستوده را بازداشت کردند، ما دنبالِ یک وکیل با تجربه بودیم اما پول نداشتیم…. اموالِ مادرم را هم که قوه قضاییه مصادره کرد، دادستان به مادرم قول داده بود که اگر مادرم اعتراف کند او را آزاد می کند، مادرم در تلوزیون جلوی دوربین نشست اما نه تنها مادرم را آزاد نکردند بلکه از اموال مصادره شده ای او حداقل مبلغی به ما ندادند که برای مادرم یک وکیل خوب بگیرم تا جانش را نجات دهیم…نه دولت هلند کمکی کرد و نه موسوی و کروبی .وقتی به سفارت هلند می گویم در پاسخ به خبرنگاران که می پرسند شما چه کرده اید چه بگویم، جواب شان این است که خبرنگاران خودشان با ما تماس بگیرند…



و من نه توانستم با سفارت هلند در ایران تماسی بگیرم و نه با موسوی و کروبی و نه با بنفشه دختر زهرا بهرامی و امروز یک مادر اعدام شد….اعدامِ یک مادر ترسِ یک ملت؛ تردیدِ دولت هلند، سکوتِ سران، تاخیر اتحادیه اروپا و تقصیری که میان همه تقسیم شد تا ایران کماکان صدر نشین اعدام کنندگان باشد در جهان. دختر بهرامی می گفت «دولت هلند هم باور نمی کرد که مادرم را اعدام کنند و هنوز کمکی نکرده بود»، می گفت «مردم برای موسوی و کروبی به راهپیمایی رفتند ولی آیا آنها کمکی کردند؟» می گفت «اتهاماتِ واهی ِ مواد مخدر را مطرح کردند تا مردم بترسند و کمکی به ما نکنند». حالا که این زن اعدام شد چه کسی باید به این شبهه های ایجاد شده پاسخ دهد؟

به نظر می رسد یک دام در نظام قضایی برای جنبش اعتراضی مردم ایران پهن شده است، به زعمِ خویش می خواهند جنبش را به وادیِ دفاع از قاچاقچیان و مجاهدین و تروریست ها و پژاک و انجمن پادشاهی و چه و چه بکشانند و بعد بگویند ببینید اوج اعتراض موسوی و کروبی و اصلاح طلبان و مردمِ معترض و هواداران جنبشِ آزادی خواهی ، همین آزادی هایی است که بخش های سنتی جامعه آن را بر نمی تابند. می خواهند اعدام ها را با تغییر احکام از محارب بودن به قاچاقچی و مجاهد و تروریست و پژاک بودن بکشانند تا یک ملت را در برابر ملتی دیگر قرار دهند. ولی آیا سکوت و کناره کشیدن و مشکوک بودن به پرونده ی اعدامیان کمکی به نیافتادن در این دام می کند. دارند گروه گروه اعدام می کنند. دارند به دنیا دهن کجی می کنند تا بگویند هراسی از واکنش های بین المللی ندارند. یعنی سکینه را سنگسار نکردند و امتیاز دادند اما در کنارش نزدیک به صد نفر را بدون هیچ دادگاه شفاف و سالمی به دار آویختند.

حکم اعدامِ زهرا بهرامی در همان سیستم قضایی صادر شد که فعالانِ سیاسی و معترضانِ حاکمیت را نیز به زور وادار به اعتراف می کردند و برایشان حکم اعدام صادر کردند اما وقتی با فریاد و اعتراض مردم مواجه شدند، اعدامِ برخی از دستگیرشدگانِ عاشورا را به حبس تخفیف دادند.

زهرا بهرامی حکایتش فرق می کرد. او را به جرمِ یک قاچاقچی به دار آویختند و به پرونده سیاسی او اصلا رسیدگی نکردند. وکیلِ شجاع او نسرین ستوده نیز در زندان است. به یازده سال محرومیت از وکالت محکوم شده است تا وکلای دیگر نیز عبرت بگیرند و اگر قرار شد یک معترض یا یک راهپیمایی کننده را به عنوانِ یک قاچاقچیِ موادِ مخدر بر دار کنند، وکیل بداند که یازده سال محرومیت از وکالت بر پیشانی او نیز داغ خواهد شد…

هنوز هم باورم این است که در اعدام های دهه ی هشتاد، ما همه مقصریم. همه ی ما. حتی کسانی که وقتی اطلاعیه ی دیر هنگامِ اتحادیه اروپا را شنیدند اعتراضی نکردند که نوش دارو پس از مرگ سهراب چرا. اتحادیه اروپا اعلام کرده است اعدام ها دارد به مرز هشدار می رسد، همان اتحادیه ای که برای حکم سنگسار سکینه بارها و بارها واکنش نشان داده بود اینبار وقتی گروه گروه در ایران اعدام می شوند تازه دریافت که شمار و شتابِ اعدام ها در ایران کمی عجیب است….

در این وانفسایی که تنِ جامعه را نسبت به اعدام های فله ای و حتی تحویل ندادن جسد ها کرخ کرده اند دلم گرم می شود که یک دختر جوان ایرانی که سالها دور از ایران زندگی می کند و به سختی فارسی صحبت می کند ایمیل می زند و می گوید اگر ممکن است عکس های جدیدی از زهرا بهرامی را به ما بدهید که می خواهیم مصاحبه اش را به انگلیسی ترجمه کنیم شاید بشود کاری برای او انجام داد. شاید بشود صدای این مادر را به گوشِ مردم دنیا هم رساند، به گوشِ مجامعِ بین المللی.

از روز عاشورا تا کنون فقط یک یا دو عکسِ بی کیفیت از زهرا بهرامی در اینترنت بود و هیچ کسی انگار به ذهنش نرسید که این مادر ممکن است عکسی نو هم در بساط داشته باشد.


همه ما فراموش کرده بودیم. تعارف که نداریم، همه ما که هر روز عکس های رنگارنگ از خودمان در فضای مجازی و حقیقی به نمایش می گذاریم اصلا یادمان رفت که این زن هرکه است مثل خیلی از زنان دیگر عکس هایی دارد که روزی به آن عکس ها سرخوشی کرده است.

یعنی اگر نبود همین دخترِ نسل سومی که اینجا دور از ایران دلش برای بنفشه و باقی دختران و پسرانی که پدران و مادران شان در انتظار اعدام هستند، می تپد بی شک هیچ گاه همین عکس ها که تازه بعد از مرگ معمولا بیشتر دست به دست می چرخد هم در هیچ یک از رسانه ها نبود….

عکس های یک مادرِ اعدام شده را در اینجا می گذارم و هنوز دنبال عکس های عبدالرضا قنبری معلم گمنامی هستم که او نیز در روز عاشورا دستگیر و حالا در انتظار اجرای حکم اعدام است و این دختر نسل سومی با همان فارسی دست و پاشکسته اش می نویسد خواهش می کنم عکسی را از این خانواده هم بخواهید تا مردم صورت این معلم را ببینند شاید کاری برایش بکنند…می گوید عکس ها با آدم حرف می زنند و من هنوز تردید دارم چون مردم چنان ترسیده اند که حتی نمی توانند با هم در مورد این اعدام ها حرف بزنند و یا از تمامی کسانی که در اطراف شان سکوتِ هراس انگیز کرده اند بپرسند رازِ این اعدام های فله ای چیست….دارِ بعدی نوبت با کسیت؟

پارس دیلی نیوز

خمینی کثافت دجال گور به گور شده از زیر درخت سیب تا پشت بام مدرسه علوی


پارس دیلی نیوز:کوروش از تهران: تصویر آشنایی است؛ مهماندار مرد لاغر اندامی است که به خمینی کثافت کمک می کند تا از پله های هواپیمای ایرفرانس آهسته و آرام پایین بیاید و خمینی دجال گور به گور شده پس از دادن وعده هایش در پاریس جهت برقراری آزادی قدم به خاک ایران می گذارد.

خمینی کثافت لعنتی البته در همان داخل هواپیما با گفتن این که هیچ احساسی از بازگشت به ایران ندارد خصومت ذاتی اش با ملیت ایرانی را به وضوح نشان داد که چاپلوسان و متملقان سعی کردند از «هیچ» خمینی گور به گور شده دجال همه چیز بسازند و او را یک عارف فارغ از دنیا جا بزنند.

میلیونها تنی که در تهران بی صبرانه منتظر ورود خمینی کثافت بودند فکر می کردند این مرد روحانی برای آنها خیر و برکت به همراه آورده است. آن میلیون ها تن با خود می اندیشیدند خمینی کثافت برایشان آزادی و عدالت آورده است و او معنویت و اخلاق را در ایران گسترده خواهد داد.

خمینی دجال گور به گور شده کارش را با خونریزی در همان پشت بام مدرسه علوی آغاز کرد و به شکل ملموسی نشان داد در نظام تازه تاسیس او اثری از عدالت و اخلاق وجود نخواهد داشت.

خمینی لعنتی، مردی که معترض بود و در سالهای 41 و 42 به رژیم سلطنتی ایراد می گرفت که چرا معترضین را به تبعید می فرستد، آمد و خود، معترضین را به گورستان فرستاد.

خمینی دجال کثافت از همان روزهای نخست در حالی که در برابر ملت فروتنی می کرد و خود را خادم ملت می نامید در خفا جلادان را احضار می کرد و به آنها می گفت «بکشید» معطل چه هستید «بکشید»، مبادا توصیه بپذیرید مبادا در اعدام و تیرباران دست تان بلرزد.

خمینی قاتل جنایتکار در حالی که در نوفل لوشاتو وعده جمهوری ای بالاتر از جمهوری فرانسه را به مردم داده بود در تهران به مردم ولایت فقیه تحویل داد و در حالی که زیر درخت سیب با لحنی ترحم برانگیز از نقض حقوق بشر در رژیم پهلوی می نالید در تهران حقوق بشر را ساخته دست اجانب معرفی کرد.

در حالی که در پاریس ادعا می کرد روحانیون شغل شان چیز دیگریست و هرگز وارد مناصب سیاسی نمی شوند در تهران بالاترین اختیارات را برای ولی فقیه در نظر گرفت اختیاراتی که حتی قویترین شاهان تاریخ ایران هم از آن برخوردار نبوده اند

در آن ایام تنها خمینی کثافت نبود که به تحمیق مردم می پرداخت؛ یارانش ،سخنگویانش در چهار گوشه ایران هرشب مردم را به آرامش و پیروی از خمینی دجال فرا می خواندند، از صادق قطب زاده گرفته تا همین دکتر یزدی.

او با سخیف ترین واژه ها مخالفان خود را از میدان بیرون کرد؛ طرفداران دمکراسی را طرفداران فحشا نامید؛ کسانی از ملی گرایان را که به قانون خشن و غیر انسانی مجازات اسلامی انتقاد داشتند مرتد و خارج از دین نامید؛ مارکسیست هایی را که به او برای رسیدن به قدرت کمک کردند قتل عام کرد.

به منتظری یار دیرین خود توهین کرد و او را ساده لوح نامید؛ متخصصان ایرانی را بی ارج و زمینه فرار مغزها را فراهم ساخت؛ به شرق و غرب عالم توهین کرد و نام ایران را لکه دار نمود؛ از همه مهم تر روحیه "سازندگی" و "نشاط ملی" را از ایرانی گرفت و ایرانیان را بی غرور کرد؛ آینده اکثریت نسل جوان را تباه نمود؛ از اسلام چهره ای خشن، اجباری و کریه ارائه داد؛ اعتماد و صمیمیت بین مردم را از بین برد؛ در زمینه اقتصادی فقر و شکاف طبقاتی را نهادینه نمود؛ دادگستری مدرن ایران را ویران ساخت و محاکم عقب مانده شرع را جایگزین آنها کرد؛ بین مردم اختلاف ایجاد نمود و مردم را به "بسیجی" و "غیر بسیجی" تقسیم کرد.

6 سال جنگ با عراق را ادامه داد و خسارتهای جبران نشدنی به کشور زد و با گروگانگیری برای همیشه ایرانیان را شرمنده ساخت.

امروز نه تنها ایران نسبت به سال 57 هیچ رشدی نکرده بلکه حتا از زمان پیش از مشروطه هم عقب تر است.

استقلال این نظام نیز مفهومی جز درگیری با جهانیان و دهن کجی به هنجارهای بین المللی نداشت و ندارد. از وعده شیرین آزادی تنها نام یک میدان باقی مانده است.

آری، خمینی گور به گور شده کثافت این بنیانگذار مکتب دروغ بود که افرادی مانند صادق خلخالی و اسدالله لاجوردی و محمدی گیلانی را به جان مردم انداخت و محصول این لجنزار، امروز خامنه ای و احمدی نژاد هستند.

میلیونها تن در 12 بهمن سال 57 گمان می کردند خمینی دجال خونخوار یک پدر معنوی و حتی یک قدیس است که برای ایران آزادی و اخلاق به ارمغان آورده؛ اما مردی که قدم به خاک ایران می گذاشت انسانی سرشار از کینه و نفرت بود که برای تسویه حساب می آمد؛ خمینی هندی زاده می خواست از کلیه دستاوردهای مدرنیته عصر پهلوی انتقام بگیرد. اثرات مخرب خمینی دجال برای فرهنگ ایران از اثر اسکندر، چنگیز خان مغول و تیمور هم بیش تر است.



کوروش از تهران

همسر سعید ملک‌پور: جان سعید در خطر است؛ نباید سکوت کرد


پارس دیلی نیوز:سعید ملک‌پور یکی از قربانیان پرونده‌سازی‌های «سایبری» دستگاه‌های جمهوری کثیف اسلامی است. دادستان تهران دیروز اعلام کرد که حکم اعدام سعید برای «تایید» به دیوان عالی کشور رفته است. سعید ملک‌پور از سوی دولت کانادا تبعه این کشور معرفی شده و اگر اتفاقی برای این تبعه بیافتد، تبعات بدی برای جمهوری اسلامی به همراه خواهد داشت. بسیاری نمی‌دانند که برادرزاده‌های رئیس قوه قضاییه در کانادا زندگی می‌کنند و اگر اتفاقی برای سعید ملک‌پور بیافتد، اعتراضات به حضور «فامیل» قاضی اعظم ممکن است منافع لاریجانی‌ها را به خطر اندازد.


سعید ملک‌پور وقتی در سال ۱۳۸۷ به تهران می‌رفت، نمی‌دانست با چه برنامه‌ای روبرو خواهد شد. سعید را دستگیر کردند و بعدا به اتهام طراحی یک سایت «پورنو» مجبور به اعتراف در سیمای جمهوری ننگین اسلامی شد. در سال ۱۳۸۷، یک شهروند کانادایی دیگر به نام هسین درخشان نیز دستگیر شد که دادستان برایش اشد مجازات را درخواست کرده بود، اما نهایتا به ۱۹ سال و نیم زندان محکوم شد. سعید ملک‌پور اما توانست به هر طریق ممکن، نامه‌ای را از درون زندان به بیرون ارسال کند که حاکی از اعمال فشار و شکنجه از سوی بازجویان برای پذیرش اتهام‌های وارده بوده است.



در حالی که سعید ملک‌پور و خانواده‌اش روزهای سختی را می‌گذرانند، بر اساس تحقیقات خودنویس، چند نفر از برادرزاده‌های رئیس قوه قضاییه ایران که مسوول نهایی حکم این تبعه کانادا است، در شهر ونکوور کانادا به سر می‌برند. بر پایه یک گزارش، فاضل لاریجانی، برادر رئیس قوه قضاییه که سال‌ها پیش رایزن فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در کانادا بود نیز اخیرا سفری به کانادا داشته است. گرچه فامیل‌های رئیس قوه قضاییه جمهوری اسلامی مسوولیتی در قبال اعدام‌ها و نقض شدید حقوق بشر در ایران و بوسیله قوه قضاییه ندارند، اما می‌توانند حامل پیام اعتراضی کانادایی‌ها و کانادایی‌های ایرانی‌تبار به عموی خود باشند. هنوز معلوم نیست آیا شهروندان ایرانی-کانادایی برنامه‌ای برای انتقال اعتراض مدنی خود به اعضای خانواده رئیس قوه قضاییه ایران در کانادا داشته باشند یا نه؟




دکتر زهره افتخاری، همسر سعید ملک‌پور اینک در کانادا همه تلاش خود را به کار بسته تا از طریق جلب حمایت دولت کانادا برای اعمال فشار به نظام ایران، جان همسرش را نجات دهد. او دیروز ظهر مهمان تلوزیون سی‌بی‌سی کانادا. رسانه‌های کانادایی با جدیت وضعیت سعید را دنبال می‌کنند.




دیروز همچنین دادستان تهران در باره وضعیت محکومین پرونده سایت‌های «پورنو» با رسانه‌های دولتی و نیمه رسمی گفتگو کرده بود و نام سعید باز مطرح شد. در همین زمینه با خانم افتخاری، همسر سعید ملک‌پور گفتگو کرده‌ایم.






خانم افتخاری، پرونده«سعید» اینک در چه مرحله‌ای است؟ دادستان تهران دیروز اعلام کرد که به دیوان عالی رفته‌است.




بله دادستان تهران گفته که حکم برای تایید به دیوان عالی رفته ‌است وسپس خبرگزاری « مهر» آب پاکی را روی دست ما ریخت و گفت « اعدام بانی سایت‌های مستهجن».




الان گفته می‌شود اعضایی از پارلمان کانادا پیگیر وضعیت سعید هستند. شما با کدامیک از نمایندگان پارلمان کانادا درارتباط مستقیم هستید؟




آقای برایان ویلفرد از ریچموند هیل.




دولت کانادا چه موضعی نسبت به این پرونده دارد؟ دولت کانادا چه کاری برای نجات سعید می‌‌کند ؟




آقای برایان ویلفرد پیگیر پرونده سعید بوده و با دولت کانادا در تماس دائمی است.



آقای رضا مریدی، نماینده پارلمان استانی به من پیشنهاد یک « تیشن» را دادند که به دست دولت کانادا برسد. ما این پتیشن‌ها را چاپ کردیم، امضاها را جمع کردیم و برای مجلس کانادا فرستادیم. آقای برایان ویلفرد قرار است از تمام نمایندگانی که این پتیشن‌ها را دریافت کرده‌اند و آن را قبول دارند بخواهد که این پتیشن‌ها را در مجلس بخوانند. خود وزیر خارجه کانادا نیز تا بحال سه مرتبه برای سعید بیانیه صادر کرده‌است. ایشان از سعید با عنوان شهروند کانادا با تابعیت دوگانه نام برده است.




با وضعیت فعلی که یک شهروند ایرانی-هلندی اعدام شده است، آیا مساله تابعیت سعید می‌تواند کمک به‌حال او باشد؟




با توجه به اینکه خانم « زهرا بهرامی» را دو روز پیش اعدام کردند و ایشان تبعه دولت هلند بودندو با توجه به اینکه دولت هلند به خانواده وی گفته‌بودند امکان ندارد ایشان اعدام شوند و ما در حال مذاکره کردن با دولت ایران هستیم و ناگهان بدون اینکه خبری بدهند ایشان را اعدام کردند، من واقعا نگران شدم. فکر می‌کنم دولت هلند بسیار محافظه‌کارانه در این مورد برخورد کرد. هرچند بعد از این اعدام بیانیه دادند و مذاکرات را قطع کردند اما برای خانواده داغدیده فرقی نمی‌کند. در نامه‌ای که روز گذشته به نخست وزیر کانادا نوشتیم از دولت کانادا خواستیم که صدای‌شان را قوی‌تر و محکم‌تر به جمهوری اسلامی برسانید زیرا با توجه به نوع صحبتی که آقای جعفری دولت آبادی کرده‌اند و خبرگزاری‌هایی که خبرهای متفاوتی اعلام می‌کنند و خبر اعدام را منتشر کردند که من شوکه شدم. وقتی مصاحبه خانواده‌های مختلف را گوش می‌کنم که در بی‌خبری خانواده و وکیل، وقتی که وکیل منتظر حکم دیوان عالی است، عزیزی را می‌برند و اعدام می‌کنند من چگونه می‌توانم زندگی کنم؟ این بی‌خبری شاید یعنی دوباره در حال زیر پا گذاشتن قانونی دیگر هستند و دولت کانادا باید این مسایل را متوجه شود.






فکر می‌کنید در حال حاضر گروه‌های مدنی داخل و خارج از کشور با توجه با شرایط سیاسی و قضایی ایران چه می‌توانند بکنند تا تاثیری بگذارند و این حکم را لغو کنند؟




صد در صد. ما کمپین‌های موفق داشته‌ایم و بی‌نتیجه‌ هم نبوده‌اند. کمپین «سکینه آشتیانی» گروه‌های مختلف با همدیگر کار کردندو تجربه‌ای شد و جان این خانم نجات پیدا کرد، همینطور کمپین«حبیب» که فعلا حکم اعدام متوقف شده‌است. مطمئنا نقش مهمی دارند و من هیچوقت این کمپین‌ها را دست کم نمی‌گیرم. اما فقط مستمر بودن این فعالیت‌ها مهم است. شاید این دولت‌های خارجی رویه ایران را نمی‌دانند. شاید اکتیویست‌ها باید یک مدل تحلیلی به دولت کانادا بدهند که اهمیت بیانیه‌ها و مصاحبه‌هایی که از سوی دولت جمهوری اسلامی انجام می‌شود، خطا و یا اشتباه به کار بردن یک کلمه نیست و تنها دنبال این هستند ببینند عکس‌العمل جهانی نسبت به آن چیست. اگر ببنند خبری نیست و سکوت است بدشان نمی‌آید از هر قربانی در ایران درس عبرتی برای دیگران درست کنند. ظاهرا جان آدم‌ها در آن مملکت اهمیتی ندارد، اگر اهمیت داشت خبرگزاری « مهر» با عنوان « اعدام دو بانی سایت‌های مستهجن» با روحیه و زندگی افراد بازی نمی‌کردند. فعالین حقوق بشر باید مسئولین جمهوری اسلامی را درگیر کنند و محکم‌تر و متحدتر در کنار هم کار کنند تا بتوانند کمپین‌های موفق داشته‌باشند.




نامه‌ای منسوب به سعید در سایت‌ها منتشر شد و گفته می‌شد که سعید آن را از داخل زندان نوشته‌است، آیا شما صحت آن را تایید می‌کنید؟




بله صد در صد. من دست خط سعید را دارم که به دست خانواده رساندند. این اول برای این بود که قوه قضاییه در جریان قرار بگیرد زیرا سعید در انفرادی بود و راه دیگری برای اطلاع رسانی نداشت . اعترافات را هم از تلویزیون پخش کرده‌بودند و حکم اعدام نیز ظاهرا در همان جلسات به او تفهیم شده‌بود، سعید می‌دید که هیچ مستندی از وی جز اعترافات دروغی که از او گرفته‌اند وجود ندارد باید به نوعی صدایش را به بیرون برساند زیرا قاضی که گوشش بدهکار نبود، شاید مرجع بالاتری در قوه قضاییه بخواهد تحقیق کند و کشف حقیقت کند. آثار شکنجه هم که بود هم از لحاظ جسمی چه از لحاظ روحی. کسی گوش نکرد. به نامه‌های ما توجهی نکردند به نامه سعید هم توجهی نکردند و من چون سکوت و بی‌تفاوتی آنها را دیدم ، نامه‌ را سر گشاده منتشر کردم تا فعالین حقوق بشر و مردم بفهمند که کسی را که جلوی صدا و سیما می‌آورند که حرف‌هایش درست نیست. گاهی فقط پای شکنجه جسمی خود انسان است اما وقتی پای خانواده وسط می‌آید بعید می‌دانم کسی بتواند مقاومت کند و به هر جفنگی و مزخرفی اعتراف نکند.




آیا این مساله که با سعید ایمیلی تماس گرفته‌بودند که در تهران با وی ملاقات کنند را شما تایید می‌کنید؟




نه. برنامه رفتن ما به ایران را من و سعید با هم ریختیم ویک قسمتی هم با برنامه من هماهنگ شد. من دانشجوی دکترا بودم و مسئولیت‌هایی داشتم که باید انجام می‌دادم و دوست داشتیم وقتی به ایران می‌رفتیم با خانواده‌هایمان همراه باشیم. سعید سه هفته زود‌تر از من رفت و آن روز که سعید را گرفتند او رفته بود تا برای من وقت دندانپزشکی بگیرد.


امروز من ایمیلی از یکی از دوستان سعید گرفتم که او هم مثل سعید برنامه نویس کامپیوتر است. او نوشته که اطلاعاتی دارد که می‌تواند به سعید کمک کند. درست در روزی که سعید دستگیر می‌شود سعید در [یاهو]مسنجر آن لاین می‌شود و شروع به صحبت با او می‌کند که این دوست می‌گوید من به لحن و صدای او مشکوک شدم. شماره ایشان را می‌گیرند و وقتی تماس می‌گیرد دوست سعید به انگلیسی جواب او را می‌دهد و متوجه می‌شود او سعید نیست و بعد می‌فهمد کسی که پشت یاهو مسنجر سعید بوده، خود سعید نبوده.


هرچقدر شفاف تر باشیم واطلاع رسانی بیشتر باشد کار آنها سخت‌تر می‌شود، من چیزی ندارم پنهان کنم و سعید هم همین طور. ظاهرا من باید مثل سربازان گمنام امام زمان صاحبان سایت‌ها را یکی یکی پیدا کنم تا بگویم این صاحب سایت‌ها هستند شوهر من را ول کنید. ظاهرا اینگونه توقع می‌رود از خانواده یک زندانی بیگناه به دنبال جمع آوری مدرک باشد.


۱۲ بهمن ۱۳۸۹ خودنویس