۱۳۹۰ تیر ۱۷, جمعه

۱۲ سال پس از ۱۸ تیر: دانشگاه همچنان زنده است


پارس دیلی نیوز:دانشجویان ستاره‌دار، دانشجویان محروم از تحصیل، دانشجویان دارای احکام انضباطی، دانشجویان زندانی و زیر حکم، اینها اصطلاحاتی است که از ۱۸ تیر ۱۳۷۸ وارد لغتنامه دانشگاهی ایران شده است. جنبش دانشجویی اینک کجا ایستاده است؟


دویچه وله:روز چهارشنبه ۱۶ تیرماه سال ۱۳۷۸ آخرین شماره روزنامه سلام به مدیر مسئولی موسوی خوئینی‌ها منتشر شد. این روزنامه به دلیل فاش کردن نقش سعید امامی در قتل‌های زنجیره‌ای و نیز قدرت سیاسی پشت پرده‌ی این مدیر وزارت اطلاعات، پس از ۸ سال انتشار توقیف شد. آخرین تیتر اول این روزنامه این خبر بود: "سعید امامی پیشنهاد اصلاح قانون مطبوعات را داده است".


یک روز پس از توقیف "سلام" بعد از ظهر پنج‌شنبه ۱۷ تیرماه دانشجویان ساکن کوی دانشگاه تهران در اعتراض به این توقیف دست به تحصن زدند. نیمه‌های شب و در اولین ساعات آغازین روز جمعه ۱۸ تیرماه اولین حملات نیروهای امنیتی و لباس شخصی به کوی آغاز شد. حملاتی که تا روز ۲۱ تیرماه ادامه داشت.


سه‌شنبه ۲۲ تیرماه خامنه‌ای قاتل رهبر چلاغ جمهوی اسلامی، طی سخنانی با گریه از مزدورانش خواست که حتی اگر عکس او را هم پاره کردند عکس‌العمل نشان ندهند! این در حالی بود که تا آن روز بارها و بارها به دانشجویان در دانشگاه‌های مختلف حمله شده و به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفته بودند. شامگاه همان روز نیروهای سپاه نیز رسما وارد عمل شدند.


چهارشنبه ۲۴ تیرماه مزدوران خامنه‌ای به دعوت سازمان تبلیغات اسلامی به خیابان‌ها آمدند و طی یک راهپیمایی حمایتشان را از وی اعلام داشتند. حرکت اعتراضی دانشجویان سرکوب شده بود.


تولد جنبش نوین دانشجویی


توقیف روزنامه "سلام"، تحصن دانشجویان ساکن کوی دانشگاه تهران و حملات پی در پی بعدی به کوی، سرآغاز موج جدیدی از حرکت‌های دانشجویی پس از انقلاب ایران شد، حرکتی که به عقیده‌ی بسیاری از تحلیلگران سیاسی نقطه آغاز جنبش نوین دانشجویی ایران پس از انقلاب بود.


این حرکت تازه و نوپای دانشجویی به شدت و در عرض یک هفته سرکوب شد. تعداد زیادی دانشجو بازداشت و به حبس‌های طولانی‌مدت محکوم شدند و یک نفر نیز کشته شد.


موج اول مهاجرت اجباری دانشجویان به خارج از ایران از همین تاریخ بود. احمد باطبی را شاید بتوان یکی از اولین این مهاجران دانست که ابتدا به اعدام و سپس به ۱۵ سال حبس محکوم شد اما توانست در دوران مرخصی از ایران بگریزد.


اکبر محمدی دانشجوی دیگری بود که در ۱۸ تیرماه دستگیر شد و او نیز ابتدا به اعدام و سپس به ۱۵ سال زندان محکوم شد. وی در هشتم مرداد ۱۳۸۵ و پس از تحمل ۷ سال زندان در پی چند روز اعتصاب غذای خشک در زندان اوین درگذشت.


تعداد دیگری از دانشجویان بازداشت‌شده در آن تاریخ همچنان در زندان به سر می‌برند از جمله بهروز جاوید تهرانی که در زمان دستگیری ۱۹ سال داشت و حشمت‌الله طبرزدی.


حرکت نوپای دانشجویان ایران هرچند به شدت سرکوب شد، اما دیگر هرگز خاموش نشد، هر سال در سالگرد ۱۸ تیر دانشگاه‌های بزرگ ایران شاهد برگزای مراسم، سخنرانی‌ها، تجمع و تحصن هستند. نسل جدیدتر فعالان جنبش دانشجویی که بسیاری از آنان مانند مجید دری، ضیا نبوی، بهاره هدایت و شبنم مددی هم‌اکنون در زندان هستند خود را ادامه‌دهنده‌ی راهی می‌دانند که دانشجویان ۱۲ سال پیش آغاز کردند.


۲۲ خرداد ۸۸ و سرکوب دوباره جنبش دانشجویی


آن چیزی که ناظران سیاسی از آن با عنوان "جنبش نوین دانشجویی ایران" نام می‌برند با فراز و نشیب فراوان اما با سرعت و قدرت راه خود را تا سال ۸۸ ادامه داد. اما انتخابات ۲۲ خرداد ۸۸ و پیامدهای پس از آن، این حرکت را نیز همچون دیگر حرکت‌های مدنی ایران دچار توقف و رکود کرد. میزان سرکوب این بار بسیار شدیدتر از ۱۲ سال قبل بود. تنها نگاهی به تعداد کشته‌شدگان و دستگیرشدگان و مهاجران اجباری پس از ۲۲ خرداد ۸۸ نشان‌دهنده‌ی شدت سرکوب است.


این روزها با گذشت ۱۲ سال از آغاز حرکت دانشجویان ایران پس از انقلاب، بسیاری از فعالان دانشجویی در زندان هستند. عبدالله مومنی، مجید دری، ضیا نبوی، بهاره هدایت، مهدیه گلرو، شبنم مددزاده، میلاد اسدی و حسن اسدی زیدآبادی از جمله کسانی هستند که پس از انتخابات ۸۸ دستگیر شده و همچنان در زندان هستند.


سعید حبیبی، محمد صادقی، آرش بهمنی، علی هنری و بسیاری دیگر مجبور به ترک ایران شدند.


مهدی عرب‌زاده، هادی کحال‌زاده و دیگرانی نیز که یا به علت بیماری و یا با استفاده از مرخصی در بیرون از زندان هستند، عملا امکان فعالیت ندارند.


امروز جنبش دانشجویی در کجا ایستاده است؟ محمد صادقی عضو شورای مرکزی ادوار تحکیم وحدت که د رحال حاضر در پاریس اقامت دارد در این باره چنین می‌گوید: «من معتقدم که کماکان علی‌رغم فشار نهادهای امنیتی، دانشجویان به انحای مختلف سعی می‌کنند نقش خودشان را ایفا کنند و در برابر موارد نقض نقض حقوق بشر دست به اعتراض بزنند. کما اینکه طی دو سال گذشته هم ما شاهد بودیم که در مقاطع مختلف زمانی و بر حسب مناسبت‌های مختلف با کمترین امکانات و بیشترین محدودیت‌هایی که بر دانشجویان اعمال شده، اما فریاد اعتراض خودشان را بلند کرده و دست به اعتراض زده‌اند. فکر می‌کنم در ۱۸ تیرامسال بازهم یکبار دیگر جریانات دانشجویی فریاد اعتراض خودشان را قطعاً سرخواهند داد و دست به اعتراض خواهند زد».


وی می‌گوید فعالان دانشجویی به درستی می‌دانند در شرایط بحران و سرکوب باید چه راهکارهایی را جایگزین راهکارهای پیشین کنند. وی برخی از این گزینه‌ها را اینگونه بر می‌شمرد: «توزیع و انتشار نشریات دانشجویی در خارج از دانشگاه، در شرایطی که می‌شود امکان دستیابی به محیط بازارو به محیط خانواده را داشت و همین طور آگاهی‌رسانی و اطلاع‌رسانی به بدنه‌جامعه، تشکیل گروه‌های غیررسمی در خوابگاه‌های دانشجویی و همچنین ارتباط و عضویت در تشکل‌های غیرسیاسی نظیر کمیته‌های پژوهشی یا فعالیت‌های فوق برنامه و همچنین اعتراضات دانشجویی در قالب فعالیت‌های صنفی نظیر آنچه در دانشگاه امیرکبیر در ۹ اردیبهشت ماه سال جاری شاهد بودیم، که جمع کثیری از دانشجویان در اعتراضات صنفی نسبت به کیفیت بد غذا یا مشکلات خوابگاه‌ها اعتراضی را در سطح دانشگاه برگزار کردند که با استقبال دانشجویان هم مواجه شد و البته در حاشیه آن هم به طرح مطالبات سیاسی پرداختند».


فعالیت مخفی حزبی و سازمانی در شرایط سرکوب


سعید حبیبی فعال دانشجویی مقیم برلین معتقد به نوع دیگری از فعالیت دانشجویان است. او با مقایسه شرایط فعلی ایران با سال‌های دهه ۴۰ شمسی و پس از وقایه ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ چنین می‌گوید: «به نظر من وقتی خواسته‌ها رادیکال می‌شود، دیگر جنبش دانشجویی به معنای کلاسیک‌آن خیلی نمی‌تواند پاسخگو باشد. به عبارت دیگر فعالیت‌ها صرفاً در دانشگاه صورت نمی‌گیرد. به نظر می‌رسد که در شرایط رادیکال، احزاب رادیکال و گروه‌های سیاسی رادیکال که البته می‌توانند زمینه‌ی دانشجویی داشته باشند، آن‌ها نقش اساسی و تعیین‌کننده را می‌توانند ایفا کنند، چنانچه در دهه‌ی ۴۰ و ۵۰ شمسی هم کسانی از جنبش دانشجویی آمدند و پاسخ‌شان به شرایط آن زمان تشکیل سازمان‌ها و گروه‌های خودشان بود و نه صرفاً فعالیت در قالب جنبش دانشجویی».


وی به طور مشخص از احزابی سخن می‌گوید که نه در قالب‌های کلاسیک و علنی، بلکه به صورت مخفی فعالیت می‌‌کنند و آن‌ها را پاسخگوی نیاز فعلی جامعه ایران می‌داند.


آقای حبیبی به تجربه "سازمان چریک‌های فدایی خلق" اشاره کرده، می‌گوید: «یک زمانی جوانان و دانشجویان این کشور در فضای سرکوب سال‌های ۴۰ و در حقیقت پس از خرداد ۴۲، گروههای مختلف و با گرایشات چه اسلامی چه مارکسیستی جمع شدند و احزابی تشکیل دادند که واقعاً در فضای آینده کشور تأثیرگذار بود. به‌عنوان مثال "سازمان چریک‌های فدایی خلق" پایه اولیه‌اش در حقیقت‌دانشجویانی بودند که از دانشگاه برخاستند، از فعالین شناخته‌شده‌ی دانشگاه بودند، از قبیل بیژن جزنی، حمید اشرف، مسعود احمدزاده و امیر پرویز پویان که همه این‌ها فعالین دانشجویی بودند و بعد پاسخ‌شان به شرایط آن زمان تشکیل سازمانی بود به نام "سازمان چریک‌های فدایی خلق"».


وی این نوع از فعالیت را پاسخ و عکس‌العمل جوانان آن نسل به شرایط آن زمان می‌داند. البته تصریح می‌کند که "سازمان چریک‌های فدایی خلق" بخشی از جنبش دانشجویی نبوده بلکه "تحول جنبش دانشجویی به یک فعالیت سیاسی جدی و حرفه‌ای" بوده است.


سعید حبیبی می‌گوید: «من فکر می‌کنم در شرایط فعلی هم مسئله همین طور است. یعنی ما نمی‌توانیم انتظاری از احزاب اصلاح‌طلب یا رسمی داشته باشیم که حالا مثلاً می‌خواهند در پارلمان اعضایی داشته باشند. بلکه باید سازمان‌هایی باشند که مشخصاً و حرفه‌ای در زمینه‌ی تغییر وضع موجود فعالیت کنند».


دانشجویان خارج از کشور


"کنفدراسیون جهانی محصلین و دانشجویان ایرانی" سازمانی بود متشکل از دانشجویان ایرانی مقیم خارج (عمدتاً اروپای غربی و امریکا) که در یکی دو دههٔ قبل از انقلاب ۵۷ به یکی از سازمان‌های مخالف رژیم سلطنتی ایران بدل شد و جمع کثیری از دانشجویان ایرانی را علیه حکومت بسیج کرد. مهم‌ترین سال‌های فعالیت این کنفدراسیون دهه‌های ۶۰ و ۷۰ میلادی بود که در این سال‌ها مهم‌ترین بلندگوی اعتراض نیروهای مخالف رژیم ایران به حساب می‌آمد.


اکنون که لااقل ۱۲ سال از موج مهاجرت دانشجویان ایرانی و فعالان دانشجویی به خارج از ایران می‌گذرد، آیا ظرفیت و توان تشکیل دوباره چنین اتحادی در خارج از ایران وجود دارد؟


سعید حبیبی معتقد است اصولا ضرورت تشکیل چنین نهادی در شرایط کنونی و با توجه به وسعت اطلاع‌رسانی و ابزارهای نوین آن به چشم نمی‌خورد.


او می‌گوید: «با توجه به امکانات و ابزارهای رسانه‌ای و ارتباطی که اکنون در جامعه ایران وجود دارد، الآن خیلی راحت‌تر و سریع‌تر می‌شود آن فعالیتی که آن زمان کنفدراسیون می‌کرد را انجام داد. اگر کنفدراسیون آن زمان بزرگترین بلندگوی دانشجویان و فعالین سیاسی داخل کشور در سطح بین‌المللی بود، الان ما مشکل زیادی در این زمینه نداریم. به عبارت دیگر به نظر من جامعه جهانی واقعاً از اتفاقاتی که در داخل ایران می‌افتد مطلع است و نیازی نیست یک سازمان گسترده‌ای با آن تشکیلاتی که مثلاً کنفدراسیون داشت، امروز بخواهد آن فعالیت را انجام دهد. برای همین من تأکیدم بیشتر بر داخل کشور است و به نظر من اگر در داخل کشور یک سازماندهی در این قالب صورت گیرد، خیلی تأثیرگذارتر خواهد بود تا این که این سازماندهی بخواهد در خارج از کشور باشد».


محمد صادقی اما قائل به وظایف و کارکردهایی است که دانشجویان خارج از کشور می‌توانند و باید انجام دهند خواه در قالب تشکیلاتی با نام و عنوان مشخص و خواه بدون آن. او برخی از این کارکردها را اینگونه بر می‌شمارد: «ارتباط با فعالین جنبش‌های دانشجویی در کشورهایی که شرایطی شبیه به ایران دارند. همچنین حساس‌سازی و اطلاع‌رسانی در خصوص وضعیت فعالین منتقد دانشجویی که زیر ضرب سرکوب در ایران هستند، برای نهادهای بین‌المللی و کشورهای دیگر و از سوی دیگر انتقال تجربه که نسل جدیدی از دانشجویان که در خارج از کشور هستند، بتوانند تجربه‌ای را که طی سال‌ها فعالیت در حوزه دانشجویی در داخل کشور کسب کرده بودند، اینک که در فضای آزادتری قرار دارند، بتوانند این تجربیات را از طریق ارائه تحلیل‌ها یا راهکارها به فعالین دانشجویی داخل کشور منتقل کنند. اگرهم این امکان وجود نداشت، حداقل بتوانند صدا و فریادی باشند از آنچه در جامعه دانشگاهی ایران بر فعالین منتقد دانشجویی و به‌ویژه دانشجویان زندانی در ایران می‌رود برای مجامع بین‌المللی و بتوانند صدای آن‌ها در خارج از کشور باشند».


دانشجویان داخل ایران برای دوازدهمین سالگرد خیزش نوین جنبش دانشجویی مانند هر سال و علیرغم فضای بسته و خفقانی در داخل کشور، مراسم گوناگونی تدارک دیده‌اند. در دانشگا‌ه‌های مختلف و به طور مشخص در تهران قرار است تحصن و راهپیمایی صورت بگیرد. شعار حامیان این فراخوان همان چیزی است که ۱۲ سال است تکرار می‌شود: "دانشگاه زنده است".

18 تیر؛ فراخوان جمعی از دانشجویان دانشگاه های تهران


ایران پرس نیوز:جــبـهـه مـتـحـد دانـشـجـویـی: در آستانه دوازدهمین سالگرد خیزش دانشجویی 18 تیر، جمعی از دانشجویان سبز دانشگاه های تهران ضمن اعتراض به جو سرکوب و خفقان حاکم بر دانشگاه ها، از دانشجویان و مردم غیور و آزادیخواه تهران دعوت نمودند که درحمایت از دانشجویان دربند و زندانیان سیاسی، دوازدهمین سالگرد خیزش 18 تیر را گرامی بدارند.

دانشجویان همچنین برنامه های خود را به شرح زیر اعلام نمودند:

به ياد محمد مختاری و در گراميداشت سالروز 18 تير تجديد ميثاق با دانشجوی جانباخته راه آزادی جمعه 17 تير، بهشت زهرا ساعت 15 عصر - قطعه 249 رديف 83 قبر 6

جمعه 17 تیر ساعت 10 شب با فریاد مرگ بر دیکتاتور و به یاد دانشجویانی که در سحرگاه 18 تیر 78 به خاک و خون کشیده شدند، به استقبال راهپیمایی18 تیر خواهیم رفت.

روز شنبه 18 تیر از ساعت 18 تا 20 از چهار راه ولیعصرتا تجریش حضور خواهیم یافت.

پدر وبلاگ نویس دربند: پسرم دارد جانش را از دست می‌دهد


رادیو آلمان: حسین رونقی ملکی وبلاگ‌نویس ۲۵ ساله‌ای که باید ۱۵ سال در زندان بماند، در حالی که یک کلیه‌ش را از دست داده و کلیه دیگرش نیز ۸۰ درصد فعال است و سنگی هم در کیسه صفرا دارد، از مرخصی و تماس تلفنی محروم است.

خیلی‌ها هنوز هم او را با نام "بابک خرمدین" می شناسند. برای بعضی دیگر هم او همان "ایران پروکسی" است که گفته می‌شود فعال‌ترین گروه در زمینه ساخت نرم‌افزارهای فیلترشکن بود. اما نام واقعی‌اش حسین رونقی ملکی است، وبلاگ‌نویس ۲۵ ساله‌ای که تخصصش در فیلتر شکنی و عبور از فیلترهای گوناگون بود. هرچند در دنیای امروز این کار یعنی قد علم کردن مقابل سانسور و تلاش برای آزادی بیان، اما در ادبیات کنونی جمهوری اسلامی این کار یعنی "تلاش برای براندازی نرم" که حسین رونقی ملکی باید ۱۵ سال از عمرش را به خاطر آن در زندان بگذراند.

از بازداشت تا بیماری

نویسنده وبلاگ "بابک خرمدین" روز ۲۲ آذر سال ۸۸ در منزل پدری‌اش در تبریز بازداشت و یک روز بعد به بند ۲ الف سپاه در زندان اوین منتقل شد. وی چندین ماه در سلول انفرادی و تحت شکنجه بود. به گفته‌ی پدرش او زمانی که در سلول انفرادی بوده تنها می‌توانسته از دستشویی داخل سلول آب بخورد و به همین دلیل به بیماری کلیه مبتلا شده است.

در حال حاضر حسین، ۸۰ درصد کلیه چپ و ۲۰ درصد کلیه راستش را از دست داده و یک سنگ ۱۷ میلی‌گرمی نیز در کیسه صفرا دارد.

احمد رونقی ملکی پدر حسین در مورد وضعیت جسمی پسرش چنین می‌گوید: «حسین حالش وخیم است و ماموران تاکنون اجازه نداده‌اند که با منزل تماس بگیرد. او دو مورد عمل جراحی داشته. پزشکان کتباً به مقامات قضایی و مسئولان زندان نوشته‌اند که باید در خانه استراحت کند. متأسفانه مسئولان زندان و بازجویان و بازپرس شعبه‌ی ۲۶ آقای پیرعباسی و آقای ستاری رئیس دفتر ایشان و آقای مهدی ستاری برادر آقای ستاری در وزارت اطلاعات و پسرعمه ایشان آقای پرویز سهرابی تاکنون اجازه نداده‌اند که مسئولین با مرخصی ایشان موافقت کنند».

تشنج در زندان

پدر حسین می‌گوید روز چهارشنبه ۱۵ تیرماه در راه تهران به تبریز بوده که خانواده‌اش با او تماس می‌گیرند و می‌گویند یک نفر از زندان اوین تلفن کرده و گفته حسین دچار تشنج شده است.

آقای رونقی بلافاصله به سمت تهران باز می‌گردد و مستقیم به اوین می‌رود. او می‌گوید: «دیروز که شنیدم، بلافاصله رفتم زندان. هرچه قدر التماس کردم که او را برسانید بیمارستان، گفتند مریض نیست و در حمام است و در بند است. گفتم حداقل اجازه بدهید با مادرش تماس بگیرد، گوش ندادند. من مسئولین قضایی دادستانی را در جریان گذاشتم که وضعیت فرزند من وخیم است و اگر چنین باشد، جانش را از دست می‌دهد. من تقاضای کمک دارم و تقاضا دارم که به این موضوع رسیدگی شود. من به استحضار مسئولین قضایی هم رساندم. پسرم الان وضعش خیلی وخیم است و اگر توجه نشود، جانش را از دست می‌دهد».

آقای رونقی تاکید می‌کند که پسرش هیچگونه بیماری قبلی نداشته و کلیه‌هایش سالم بوده است و تنها در اثر شکنجه و ماندن در سلول انفرادی به این بیماری‌ها مبتلا شده است.

او با تکرار چند باره اسامی مسئولان پرونده پسرش، تاکید می‌کند که این افراد مانع آزادی وی می‌شوند و قصد دارند او را آنقدر در زندان و در شرایط سخت نگه دارند تا جانش را از دست بدهد.

احمد رونقی ملکی به دویچه‌وله می‌گوید:« از رئیس قوه قضائیه و از رهبر جمهوری اسلامی می‌پرسم آیا سزای یک زندانی این است که به اراده‌ی مسئولین پرونده‌اش جانش را از دست بدهد؟»

از فروش کودک تا ازدواج اجباری و خودسوزی

ایران پرس نیوز:زن شروع مي‌کند به حرف زدن: «پول نداشتيم. پدرمان يکي از خواهرهايم را وقتي ۱۶ ساله بود، داد به يک مرد ۵۰ ساله و خواهر ديگرم ۲۵ ساله بود که به خاطر نداري مجبورش کردند به عقد يک پيرمرد ۷۰ ساله در بيايد. اينهم بچه برادرمان است که چند وقت پيش فوت کرد.» و به دخترک اشاره مي‌کند.

به گزارش جهان، هفته نامه یالثارات نوشت:شوهر دو، سه سال قبل، از سر نداري، دختربچه ۹ ماهه‌شان را مي‌برد و مي‌فروشد. زن اشک مي‌ريزد: «الهي بميرم... بچه‌ام مثل قرص ماه بود...» اينجا يک نفر چون پول نداشته، دخترک ۱۶ ساله‌اش را به عقد مرد ۵۰ ساله در آورده... نداري بيداد مي‌کند. گويا تا نبيني باور نمي‌کني که فقر چطور مي‌تواند همه آنچه را که يک آدم دوست دارد، به تاراج بکشاند. اينجا، در يکي از شهرهاي کوچک استان خراسان جنوبي، آدم‌هايي را ديدم که شايد همانند آنها در هر کجاي اين کشور نفس مي‌کشند و گم شده در بي‌تفاوتي ماها! به خدا پناه برده‌اند... و اين روايت آن آدمها است...

با يکي، دو نفر از اهالي شهر قائن، در جاده بيرجند ـ قائن در حرکتيم. تا چشم کار مي‌کند، بيابان است و بيابان است و بيابان. راننده که از اهالي خيّر شهر قائن است همينطور که دارد رانندگي مي‌کند و از محروميت منطقه حرف مي‌زند، دستهايش را مي‌کوبد روي فرمان؛ «خب اين همه از سياست و هر چيز ديگري مي‌گوييد، از ايتام و فقيرها چرا چيزي نمي‌گوييد؟ ناسلامتي اينجا کشور اسلاميست. اين همه پول خرج تيم‌هاي فوتبال و فيلم‌هاي مختلف مي‌کنيد، آن وقت فکر مي‌کنيد مردم نمي‌فهمند؛ به خدا اين يتيم‌ها و بچه‌هاي فقير، بچه‌هاي اميرالمومنين هستند. پس‌فردا همه‌مان را بازخواست مي‌کنند.»

و من نمي‌فهمم که مخاطب اين حرفهاي تند او منم يا ديگران...؟!
ماشين مي‌پيچد توي جاده‌اي خاکي که در دوردستش چند خانه گلي ديده مي‌شود. نزديک يک در زنگ زده که گويا در خانه است ايستاده‌ايم. دختربچه تا ما را مي‌بيند، مي‌دود توي خانه و ما هم با هدايت خاله دخترک وارد اتاقشان مي‌شويم.

زن شروع مي‌کند به حرف زدن: «پول نداشتيم. پدرمان يکي از خواهرهايم را وقتي ۱۶ ساله بود، داد به يک مرد ۵۰ ساله و خواهر ديگرم ۲۵ ساله بود که به خاطر نداري مجبورش کردند به عقد يک پيرمرد ۷۰ ساله در بيايد. اينهم بچه برادرمان است که چند وقت پيش فوت کرد.» و به دخترک اشاره مي‌کند.

مي‌گويد: «پدرمان ۷۰ سال دارد ولي باز هم مجبور است کارگري کند.» در لابه لاي صحبت‌ها مي‌فهمم خود زن هم چند سال است عقد کرده ولي چون پول جهيزيه ندارد توي خانه پدر مانده و مي‌فهمم که اين خانواده حتي پول آمدن به شهر قائن را هم براي انجام کارهاي ضروري ندارند.
به دخترک مي‌گويم: «فاطمه جان کلاس چندمي؟» و او در حالي که روسري‌اش را صاف مي‌کند، مي‌گويد: «سوم»

يکي از بچه‌هاي همراهمان بعداً مي‌گفت: معلوم نيست فاطمه تا کلاس چندم بتواند به درسش ادامه بدهد.
از خانه که بيرون آمديم يکي از همراهانمان مي‌گويد: توي همين روستا خانواده‌اي هست که بچه‌هايشان هيچ‌وقت پابوس آقا نرفته‌اند. (منظورش امام رضا(ع) بود). آدمي هست که ضروري‌ترين امکانات زندگي را هم ندارد. البته حقوق کميته امداد و يارانه دولت به مردم مي‌رسد ولي اولا آنقدر نيست که مشکلي را حل کند و ثانيا خيلي از مشکلات اين مردم هم بي‌کسي و يتيمي است. اينهايي که داريد مي‌بينيد، ديوارشان کوتاه است؛ چون هيچ کس حمايتشان نمي‌کند. اين دختربچه ۱۶ ساله‌اي را که به آدم ۵۰ ساله داده‌اند مگر نمي‌خواسته زندگي کند؟ تفريح مگر نمي‌خواست؟ چرا او بايد تا آخر عمر تاوان بي‌کسي‌اش را بدهد...؟!

عمارت‌هاي كلاه فرهنگي
در حاشيه شهر قائن از کنار چند باغ که از وسطشان عمارت‌هاي کلاه فرنگي قد علم کرده‌اند مي‌گذريم و به يک خانه کوچک مي‌رسيم.
شوهر ندار بوده و مي‌رود دختر ۹ ماهه خانواده را مي‌فروشد. زن خودش را مي‌زند... «الهي بميرم... بچه‌ام مثل قرص ماه بود.» و بعدتر هم نداري خانواده را از هم مي‌پاشاند ولي زن کنار مادر پير و ۳ تا بچه ديگرش مي‌ماند. يکي از بچه‌ها هم استثنايي است.

فاطمه دختر کوچکتر است. کنار ديوار نشسته و ما را نگاه مي‌کند. مي‌گويم: «فاطمه جان بيا جلوتر ببينم کلاس چندمي...؟!»
و او سرش را پايين مي‌اندازد و مي‌خندد. مادرش مي‌گويد: «شما ببخشيد... صغير است بچه...» و همينطور ادامه مي‌دهد. «پول درمان هم نداريم. خودم مريضم و بچه‌ها هم.» به مادرش هم نگاه مي‌كند. پيرزن فقط مي‌تواند روي چاردست و پا راه برود... اما من دارم به فاطمه کوچک فکر مي‌کنم. اينکه صغير يعني چي؟ اصلاً چرا فاطمه بايد در جواب من بخندد... و اينکه بچه‌اي که صغير است چرا در مقابل ديگران فقط مي‌خندد...؟!

سر راه برگشت از عمارت‌هاي کلاه فرنگي که گفتم چند تا عکس هم مي‌گيرم.
عمده فعاليت‌هاي مردم منطقه، کشاورزي ديم بوده اما حالا خشکسالي بيش از ۱۵ سال توي قائن خيمه زده و اين اتفاق محل اصلي درآمد مردم يعني کشاورزي و بعد دامداري را به مسلخ برده است.

اشتغال، دغدغه اصلي مردم و جوان‌ترهاست و البته آمارهاي متناقض و حرف‌هاي پشت پرده‌اي هم از وضعيت اشتغال شهرستان وجود دارد اما نکته واضح، خشکسالي شديد و بعد محروميت منطقه است که براي اثبات نيازي به ارائه آمار و اقداماتي از اين دست ندارد.

خشکسالي کمر اشتغال را مي‌شکند و اين چيزي نيست که هيچ اظهار نظر يا رقمي بخواهد يا بتواند آن را انکار کند.

يکي از خيران شهر قائن در ادامه به من مي‌گويد که بعضي خانواده‌ها و افراد نيازمند وقتي شنيده‌اند شما از تهران مي‌آييد تا از وضعيتشان گزارش بگيريد، درخواست کرده‌اند بيايند و در مورد وضعيتشان حرف بزنند.
او مي‌گويد: «اين مردم خيلي احساس تنهايي مي‌کنند. وقتي امثال شما را مي‌بينند برايشان قوت قلب است. مي‌فهمند توي اين مملکت هنوز آدم‌هايي هستند که بهشان فکر مي‌کنند.»

ارباب بيرونم كند، كار تمام است
... انگار دارند با يک آدمي که مقام بالاي دولتي دارد حرف مي‌زنند؛ مودّب و نوبت به نوبت. هيچ‌کس هم توي حرف ديگري نمي‌پرد. دليلش البته واضح است. مي‌خواهند حرفهايشان کامل منعکس بشود. طوري حرف مي‌زنند که انگار برايشان خيلي مهم است آدم‌ها و افراد ديگري هم از اين مشکلات باخبر بشوند.

پيرزن مي‌گويد: «روستايمان خيلي از اينجا دور است. تمام عمرم رخت شسته‌ام و بچه‌هاي يتيمم را بزرگ کرده‌ام.» و مي‌زند زير گريه... هق هق کنان ادامه مي‌دهد: «خب ننه پول کميته را که ۳ بار بيايم قائن و برگردم که تمام مي‌شود... کل دارايي من و بچه‌هايم يک دنگ آب توي روستا بود که خشکسالي همان را هم ازمان گرفت. حالا هيچ درآمدي نداريم. من هم که ديگر دستهايم رمقي ندارد مادرجان. دلواپس ۲ تا دخترهايم هستم که پول جهيزيه ندارند.» اشکهايش را پاک مي‌کند و ادامه مي‌دهد: «الهي همه جوان‌ها خوشبخت بشوند.»

حرفهايش که تمام مي‌شود، مردي که آن‌طرف‌تر ايستاده، بي‌مقدمه و بي‌اعتنا به آنهايي که دارند نگاهش مي‌کنند، مي‌گويد: «توي محله ما دو تا بچه يتيم هستند که مادرشان همين چند وقت پيش چون سرطان داشت، مرد. يک ثوابي بکنيد به آنها هم کمک کنيد.» و بعد انگار تازه مي‌فهمد که دويده وسط نوبت ديگران.

صورت و دست‌هاي زن آفتاب سوخته است. مي‌گويد: «دو تا بچه يتيم دارم و براي ديگران کار کشاورزي مي‌کنم.» لهجه‌اش غليظ است. يک زن ميانسال مي‌گويد: «او بايد مثل مردها کار کند تا ارباب بيرونش نکند حتي وقتي هم مريض است بايد برود سر آب» و زن، خودش ادامه مي‌دهد: «من تمام تلاشم اين است که بچه‌ها گرسنه نمانند و لااقل بتوانند بروند مدرسه درس بخوانند. ولي از آينده مي‌ترسم. ارباب نخواهد ديگر برايش کار کنم، کار تمام است.»

يکي از خيّريني که در جمع‌مان است برايم توضيح مي‌دهد که ما سعي مي‌کنيم خانواده‌ها و ايتامي که مادرشان آنها را سرپرستي مي‌کند را به بعضي موسسات خيريه معرفي کنيم. موسسات هم بعضاً به صورت تناوبي، هزينه‌هايي را به اين بچه‌ها اختصاص مي‌دهند و به حسابشان مي‌ريزند.

او تصريح مي‌کند که بسياري از اين خانواده‌ها در ۱۴۵ روستاي قائن هيچ حامي خاصي ندارند و پول بهزيستي يا کميته امداد و يارانه دولتي هم به هيچ وجه نمي‌تواند با مقدار فعلي حتي بخشي از مشکلات آنها را هم حل کند.

و همان زن در ادامه حرفهايش مي‌گويد: «يکي از بچه‌هايم از طرح اکرام يک حامي دارد که ماهي ۱۰ هزار تومان مي‌ريزد به حسابش. ولي اوضاع طوريست که اگر کار نکنم بچه‌ها گرسنه مي‌مانند.»

پول يارانه و حقوق كميته امداد مساوي با...
و آنهاي ديگري هم که هستند، همه حرفهايشان را مي‌زنند. و اين «همه حرفها» يک شاه بيت دارد. «حمايت نشوي، تمام است». در واقع براي هزينه‌هايي مثل ازدواج، درمان و حتي تحصيل دچار مشکلات شديدند. شايد پول يارانه و کميته امداد مثلا در ماه ۷۵ هزار تومان را بياورد توي زندگي‌شان ولي اين پول به زحمت اگر شکمشان را هم سير کند، شانس آورده‌اند... که نمي‌کند... و از اينها گذشته بعضي‌هايشان چون کسي را ندارند توي جايي که کار مي‌کنند استثمارهم مي‌شوند.
پسر جواني که همانجا نشسته، مي‌گويد: «بعد از ۴ سال کار توي... به من گفته‌اند قراردادت را نمي‌بنديم. حالا هم که ايشان (به يکي از خيرين اشاره مي‌کند) پيگير کارم شده، مي‌گويند خواستي، بيا روزي ۱۲ ساعت کار کن. حقوقت را هم مجبوريم کمتر بدهيم.»

يتيم احترام هم مي‌خواهد
و همان فرد خيّر بعداً به من مي‌گويد: «واقعا مسئولين چرا خيلي از کارها را انجام نمي‌دهند. وقتي ما مي‌توانيم اين کارها را انجام بدهيم، يعني آنها نمي‌توانند؟! حمايت از اين مردم درمانده کمترين کاريست که مي‌توانند انجام بدهند.»

او ادامه مي‌دهد: «اصلاً از اين کمک‌ها گذشته، اين مردم به يک دست مهربان نياز دارند که بالاي سرشان باشد. بچه يتيم غير از کمک، احترام هم مي‌خواهد. اينها روي چشم ما جا دارند. شايد مرگ پدر و مادر درد بزرگي باشد که به اين زودي‌ها درمان نشود اما ساير دردها را که جامعه اگر بخواهد مي‌تواند درمان کند...»

بين همه يک دانشجو هم هست. مي‌گويد: «پدر و مادرم به فاصله کمي از هم فوت کردند.» و گريه‌اش مي‌گيرد... «هيچ‌کس را نداشتم. اگر اينجا نبود که کمک کند معلوم نبود چي مي‌شد...»

و بعداً مي‌فهمم که مجموعه، ديگر توان چنداني هم براي کمک به موارد اينچنيني ندارد و اگر از ساير جاها کمکشان نکنند، معلوم نيست چه اتفاقي بيفتد.

اين آمار ناهمخوان
رئيس اداره بيمه تأمين اجتماعي قائن کسي است که با او قرار ملاقات داريم. او مي‌گويد: «قائنات کلاً ۱۵۰ هزار نفر جمعيت دارد که يک سومش تحت پوشش بيمه‌اند.»

غلامرضا ميامي مي‌افزايد: «۹۰۰ نفر از بيمه شده‌هاي ما هم مستمري بازنشستگي و از کارافتادگي مي‌گيرند.»

او در لابه لاي صحبت‌هايش از اين هم مي‌گويد که رقم افزايش بيمه شده‌ها طي سال‌هاي اخير يک رقم معمولي بوده و تصريح مي‌کند: «اين که مي‌گويند رشد اشتغال در قائن ۴۰ يا ۵۰ درصد بوده با آمار ما همخواني ندارد. آنهايي که مي‌گويند رشد ۴۰ درصدي داشته‌ايم پس حق بيمه اين تعداد کجاست؟»

قصه فاطمه
قرار ديگري هم داريم. درب خانه کوچکشان را باز گذاشته‌اند و پرده، مردد ميان داخل خانه و کوچه تلوتلو مي‌خورد. مي‌فهمم که چون کولر ندارند و هوا گرم است، در خانه را باز گذاشته‌اند.

فاطمه... (اسم او هم فاطمه است) دخترک ۸ ساله‌اي که بابايش را چند سال قبل از دست داده، دوزانو جلوي ما نشسته. مادرش دارد برايمان از مشکلاتشان مي‌گويد. پدربزرگ يک بار به فاطمه گفته «کاش تو دختر پسرم نبودي» و بعد يک ۲۰۰ توماني را انداخته جلوي فاطمه. و فاطمه با اين كه كوچك است و شايد خيلي چيزها را نمي‌فهمد از آن روز با همه کمتر حرف مي‌زند.

فاطمه کلي هم دوست دارد برود پارک و اين را همه هم مي‌دانند ولي مادر صبح تا شب بايد کار کند و ديگر رمقي براي پارک بردن فاطمه نمي‌ماند. دارم به پدربزرگ فاطمه فكر مي‌كنم كه مي‌شنوم، معلم فاطمه هم وقتي دخترک، روز معلم يک شاخه گل را برايش هديه برده آن را قبول نکرده و گفته: «تو يتيمي... از تو هديه نمي‌خواهم...»

يکي از خيّرين همراهمان مي‌گويد: «بعضي از مردم فکر مي‌کنند چون فلاني بچه يتيم است، مي‌توانند به او سرکوفت بزنند.»
او معتقد است صدا و سيما در بحث ايتام کم‌کاري مي‌کند و آنها را فراموش کرده است.

به فاطمه مي‌گويم: «فاطمه خانم! مي‌خواهي چه كاره بشوي؟» و فاطمه جواب مي‌دهد: «مدير مدرسه»

با يک خيّر در يکي از روستاهاي اطراف هم آشنا مي‌شنويم. او مي‌گويد: «خودم درآمدي ندارم که بچه يتيم‌ها را حمايت کنم. ولي کساني که مي‌توانند حمايت کنند را مي‌آورم اينجا. توي روستاي ما آدم نيازمند زياد است. الآن ۱۳ سال است که خشکسالي شده، ديگر مردم نمي‌توانند کار کنند.»

و ما را مي‌برد به خانه‌اي در روستا که سرپرست ندارد و مادري پير و دخترش در آن زندگي مي‌کنند.

پسر خانواده مثل اينکه رفته است شهر کار کند ولي هنوز نتوانسته پولي براي خانه بفرستد. معصومه کوچک است ولي چادرش را محکم نگه داشته.

مي‌گويد: «تا حالا فقط دو دفعه رفته‌ام مشهد.» و در حين و بين صحبت‌هاي ما مي‌رود از درخت زردآلوي خانه که ميان اين همه درخت خشک شده در روستا هنوز سالم مانده و براي معصومه و مادرش ثمر مي‌دهد، ميوه مي‌چيند و مي‌گذارد جلويمان.

به کسي که ما را به ديدار اين خانواده آورده، مي‌گويم: «خب، چرا شوراي روستا کاري نمي‌کند؟»

و او جواب مي‌دهد: «از دست شورا که کاري ساخته نيست. کار و بار اين مردم کشاورزي ديم بوده که حالا چندين سال است خشکسالي آن را از مردم گرفته. کاري نمي‌شود کرد.»

حاج نصيرزاده از معتمدين محلي است. او معتقد است براي مشکل مردم محرومي که در اين روستاها هستند دو راه را بايد رفت. اول ارائه يکسري امکانات براي رفع نيازهاي فوري مردم که نقش مسکّن را ايفا کند و دوم اشتغالزايي.

وزيري كه چندين ميليارد سرمايه دارد...
او مي‌گويد: «مشکل اصلي بعضي از مردم در روستاهاي ما اين است که صدايشان به جايي نمي‌رسد. از طرف ديگر اين نکته هم هست که به هر حال برخي مسئولان ما هم حال ضعفا را نمي‌فهمند. مثلا وزيري که چندين ميليارد سرمايه دارد، خب طبيعي است که اين چيزها را درک نکند.»

و ادامه مي‌دهد: «خمینی کثافت دروغگو به مسئولان گفت که از آن محرومان بترسيد. اما آنها حرف آن دروغگو را فراموش کرده‌اند.»

در ميانه صحبت‌هايي که شنيده‌ام، مي‌فهمم که بعضي مجبور شده‌اند به خاطر بي‌پولي حتي دست به کارهاي نامشروع هم بزنند.

يک نفر در اين باره مي‌گويد: «فقر که از يک در خانه بيايد تو، دين از در ديگر مي‌رود بيرون. خب وقتي طرف گرسنه است و يا گرسنگي خانواده‌اش را مي‌بيند، معلوم است که به راه‌هاي نامشروع مي‌رود. حالا اگر مرد باشد مي‌رود سراغ مواد مخدر و قاچاق و اگر زن باشد سراغ چيزهاي ديگر.»
توي شهر قائن پسري هم ازمان سراغ مي‌گيرد و سر راه به ما مي‌رسد. و ماجرايش را اينطور تعريف مي‌کند: «۲۴ ساله‌ام. دو سال قبل ازدواج کردم. اما هنوز که هنوز است نتوانسته‌ام با همسرم برويم سر زندگي خودمان. شايد با ۳ ميليون تومان مشکلاتم حل بشود ولي همين پول از کجا بايد جور بشود، خدا مي‌داند.»

مي‌گويند پول نداريم ولي هر كمكي بخواهيد ما هستيم!
شهرک صنعتي قائن مقصد بعدي ماست. از يک کارخانه شکلات سازي بازديد مي‌کنيم که با ۳۵ کارگر به دليل نداشتن نقدينگي تعطيل شده است.

صاحب کارخانه با اشاره به اينکه دولت مي‌بايست در تأمين نقدينگي به ما کمک مي‌کرد، مي‌گويد: «خب اگر به بخش خصوصي و ايجاد اشتغال نيازي نداريد چرا مي‌گوييد کار کنيد؟ الآن کار به جايي رسيده که هيچ‌کس کمکمان نمي‌کند.

برخي مسئولان البته ما را به يک جاهايي ارجاع داده‌اند. ولي آنها هم مي‌گويند پول نداريم بهتان بدهيم ولي هر کمک ديگري بخواهيد ما هستيم. خب اين که به درد ما نمي‌خورد.»

غير از يکي، دو نفر هيچکس را توي شهرک نمي‌بينم. شايد هوا گرم است و شايد کارگرها مشغول کارند. صاحب کارخانه‌اي که با او صحبت کرده‌ايم، مي‌گويد: چند تا از کارخانه‌هاي ديگر شهرک هم تعطيل شده‌اند.»

جهيزيه‌اي كه جور نمي‌شود
روستاهاي اطراف قائن از دور زرد رنگ اند و بي‌رمق. شايد اين صفت خشکسالي باشد که رنگ و عطر زندگي را از هر چيزي مي‌تاراند.
پيرزن مي‌گويد: «من به ماهي ۳۵ هزارتومان کميته امداد و يارانه دولت راضي ام و گذران مي‌کنم. ولي دخترم چون پول جهيزيه نداريم، نمي‌تواند برود خانه شوهر.» و ادامه مي‌دهد: «خب آن جوان هم (اشاره به همسر دخترش) از ما ندارتر.»

يک نفر برايم مي‌گويد: «دختر خيلي درسخوان بوده. راهنمايي را که تمام مي‌کند، براي رفتن به دبيرستان که ۱۰ کيلومتر آن‌طرف‌تر بوده دچار مشکل مي‌شود. خانواده هم نمي‌تواند پول کرايه را تأمين کند و دختر از درس مي‌ماند.»

او حرفش را اينطور تمام مي‌کند: «امثال آقاي محصولي بيايند کمک کنند که اين بچه‌ها بروند سر خانه زندگيشان.»

كاش لباس‌هاي كهنه مي‌آورديد!
حاج نصيرزاده هم همراهمان است. او مي‌گويد:«اگر تلويزيون هم اين چيزها را مي‌گفت و افکار عمومي را با درد اين مردم آشنا مي‌کرد اوضاع خيلي بهتر بود. من نمي‌دانم آقاي ضرغامي اين معضلات را نمي‌بيند...؟! نمي‌شنود...؟!»

او خاطره تلخي هم برايم تعريف مي‌کند: «براي بچه‌هاي يک خانواده بي‌سرپرست مقداري اقلام از جمله لباس برده بوديم. مادرشان مي‌گفت ايکاش لباس کهنه مي‌آورديد. و تعجب و چراي ما را که ديده بود، گفته بود: اگر بچه‌ها فردا اين لباس‌هاي نو را بپوشند، مردم آبادي ما را به دزدي متهم مي‌کنند.»

دارد مي‌ميرد، چون پول درمان ندارد
حاج نصيرزاده، ادامه مي‌دهد: «چرا فرهنگ ما بايد اينطور بشود؟ بچه‌هاي يتيم تاج سر ما هستند. خب وقتي راحت مي‌شود جلوي اين باورهاي غلط را گرفت، چرا کسي کاري نمي‌کند...؟!»

توي روستا که هستيم، بچه‌هاي همراهمان با يک طلبه خوش سيما هم حال و احوال مي‌کنند.
وقتي که مي‌رود، مي‌گويند: «حاج آقا سرطان دارد ولي پول درمان ندارد.»
بچه‌ها مي‌گويند: «خيلي طلبه فاضلي است اما سرطان دارد او را از خانواده‌اش و از روستا مي‌گيرد.»
حالا ديگر ساعت‌هاي زيادي از آشنايي من با اين مردم گذشته است.
نه اينکه حال و روز همه اهالي شهرستان اينطور باشد. يا اينکه مثلاً اين قسمت از کشور ما تافته جدابافته باشد و مثال‌هاي محروميت آن در هيچ کجاي ديگر يافت نشود. اما برخي مناطق در کشورمان دست به گريبان مشکلاتي است که معلوم نيست چه زماني حل خواهند شد.

خسي در ميقات!
مشغول ورق زدن سايت نماينده شهر در مجلس هستم و حرفها و مواضعش را مي‌خوانم. زير عکس آقاي نماينده نوشته: «ظاهرش بيشتر نشان مي‌دهد اما در واقع متولد بيستم شهريور ماه سال ۱۳۳۹ است...»
آقاي نماينده از خاطرات حج و عمره مفرده‌اش هم نوشته: «قبل از حرکت به مسجد شجره مقداري در حال و هواي احرام با مردم صحبت کردم و تقريباً بدون استثنا اشک همه را درآوردم. و در يک فضاي کاملاً معنوي آماده احرام شديم...»

دارم با کوثر بازي مي‌کنم. عروسکش را آورده و مي‌خواهد سيبي را که برايش پوست گرفته‌ام، به زور به خورد عروسک بيچاره بدهد. حرفهاي دايي و مادرش آنقدر تلخ است که حتي اينجا هم نمي‌شود نوشتشان.
و روي صفحه تلفن همراهم مدام مي‌نويسد: «يک پيام جديد... دو پيام جديد... ملک زاده دستگير شد... رئيس منطقه آزاد اروند دستگير شد...»
حاج نصيرزاده، توي مسير روستاي بعدي که در حال حرکتيم باز هم از نبود نهادهاي حمايتي لب به شکايت باز مي‌کند. مي‌گويد: «حالا گيريم که مشکل فقر مردم به هر وسيله‌اي حل شد. مشکلات اجتماعي که بر اثر فقر به اين مردم عارض شده تکليفشان چيست...؟!»

او مي‌گويد: «در فلان روستا، نداري آنقدر به مرد خانواده که البته معتاد هم بوده فشار آورده که مجبور مي‌شود از همسرش درخواستي شنيع بکند. و زن براي اينکه اين ننگ را قبول نکند، بلا سر خودش مي‌آورد و خودکشي مي‌کند.»

حاج نصيرزاده با لهجه غليظ مشهدي‌اش ادامه مي‌دهد: «خب چه کسي بايد به اينها آموزش بدهد و توي اين قبيل آسيب‌ها کمکشان کند و دستشان را بگيرد...؟!»

دستور آقا را هم روي زمين گذاشته‌اند
مرد خانواده چند سال قبل بر اثر تصادف کشته مي‌شود. و زن مي‌ماند و ۵ تا بچه قد و نيم قد و هيچ درآمدي...
اما به هر سختي که هست بچه‌ها را بزرگ مي‌کند. به بيت «آقا» براي مشکلاتشان نامه نوشته‌اند و بيت هم دستور داده يا دو تا پسر خانواده بروند سر کار يا اينکه ترتيبي براي خودکفايي‌شان اتخاذ شود. اما استانداري کار خاصي نمي‌کند و دستور بيت روي زمين مانده است.
وارد خانه محقرشان مي‌شويم. پسرها نشسته‌اند کنار مادر.

«هيچکس پاسخگوي ما نيست. استانداري مي‌گويد، برويد وام با فلان درصد بگيريد، ضامن و سند هم بياوريد. خب ما اين چيزها را داشتيم که به بيت آقا نامه نمي‌نوشتيم.»

بچه‌ها در تمام طول سال‌هاي يتيمي، چون مادر پولي در بساط نداشته از درس هم باز مانده‌اند.

غرور نمي‌گذارد بيشتر بگويند ولي متوجه مي‌شوم که ديگر کفايتشان هم نمي‌رسد که بخواهند مداوماً بروند بيرجند تا از استانداري پيگير کارشان باشند.

يک نفر از توي جمع همراهمان مي‌گويد: «نماينده راحت مي‌توانست کمک کند ولي نکرد...» و خداحافظي مي‌کنيم.

يکي، دو سه ساعت بيشتر نمانده که بايد از قائن به سمت بيرجند برگرديم.

از مزار شهداي گمنام قائن كه برمي‌گرديم قرار مي‌شود يک نفر ديگر را هم ببينيم.

پيرمرد، از همراهان يکي از شخصيت‌هاي صدر انقلاب بوده و بعد از ترور به قول خودش «آقا» ديگر به تهران بر نمي‌گردد و در قائن مي‌ماند.
تا بوده با مردم زيسته و هيچ براي خودش انبان نکرده. و امروز هم يک بيماري ناشناخته، دارد پيرمرد را ذره‌ذره آب مي‌کند.

سيگاري روشن مي‌کند و اشک مي‌دود روي گونه‌هايش: «اگر خدمتي هم کردم نفعش را بعداً! مي‌برم. با اينکه امکانش بود ولي هيچ‌وقت پول بيت‌المال را نخوردم.»

پيرمرد با آبروست. و دستي هم براي دراز کردن پيش اين و آن ندارد.
اصرار مي‌کند که چرا چيزي نمي‌خوريد و همچنان از بلبشوي دستگاه‌هاي اداري کشور در روزهاي اول انقلاب مي‌گويد...

و سيگار پيرمرد همينطور دارد تمام‌تر مي‌شود و گريه بيشتر خودش را جا مي‌کند توي چشم‌هاي خسته پيرمرد.

هواپيما دارد صداي سوت مي‌دهد. اينجا، توي فرودگاه هم همه جا زرد رنگ است. با اين تفاوت كه به جاي خانه‌هاي گلي و كوچك، از دور چند ساختمان ديده مي‌شود.

تمام چيزهايي كه در اين دو روز ديده‌ام مثل فيلم دارد از جلوي چشم‌هايم رد مي‌شود و رهايم نمي‌كند.

دارم با خودم فكر مي‌كنم آن دختربچه ۹ ماهه‌اي را كه از سر نداري، برده‌اند و فروخته‌اند الآن چند سال دارد و كجاست و فاطمه آيا مي‌تواند درسش را ادامه بدهد يا او هم مثل خواهرهايش به زودي اگر شانس بياورد مي‌رود خانه شوهر...
و به دستور روي زمين مانده آقا فكر مي‌كنم...
صداي موتورهاي هواپيما بلندتر مي‌شود...

۱۳۹۰ تیر ۱۳, دوشنبه

اعدام گروهی و مخفیانۀ 7 زندانی در زندان اوین


پارس دیلی نیوز:بنابه گزارشات رسیده به "فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران" صبح روز یکشنبه در یک اعدام گروهی و مخفیانه در زندان اوین 7 نفر به دار آویخته شدند.

روز شنبه 11 تیرماه 6 نفر از زندانیان واحد 2 زندان قزل حصار و یک زندانی از سلولهای انفرادی بند 1 زندان گوهردشت کرج جهت اجرای حکم اعدام به زندان اوین منتقل شدند. آنها صبحگاه روز یکشنبه 12 تیرماه بصورت گروهی و مخفیانه در زندان اوین به دار آویخته شدند.

اسامی زندانیانی که صبح روز یکشنبه 12 تیرماه مخفیانه و بصورت گروهی در زندان اوین به دار آویخته شدند به قرار زیر می باشد:

1- حمید نادر حدودا 44 ساله ،نزدیگ به 2 سال در سالن 3 واحد 2 زندان قزل حصار زندانی بود. او وکیل بند کل واحد 2 بود.به اتهام داشتن مواد مخدر دستگیر و محکوم به اعدام شده بود.

2- سید ابولفضل عظیمی تبار 50 ساله ،سالن1 واحد 2 زندان قزل حصار ،حدودا 2 سال در زندان بسر می برد.

3-مهدی بشیری سالن 8 (خدمات) واحد 2 زندان قزل حصار

4- جواد عبدالله وند 54 ساله ،1.5 سال که درسالن 1 واحد 2 زندان قزل حصار زندانی بود

5- اصغر ،سالن 3 واحد 2 زندان قزل حصار

6 – یک زندانی تبعۀ کشور افغانستان که در واحد 2 زندان قزل حصار زندانی بود

7- مسعود علی مرادی 30 ساله در سلولهای انفرادی بند 1 زندان گوهردشت کرج زندانی بود

سیاست اعدام های گروهی، اعدام زندانیان سیاسی،اعدام کودکان وسرکوب خونین مردم ایران توسط ولی فقیه علی خامنه ای گرفته می شود و برای اجرا به صادق لاریجانی رئیس قوۀ قضاییه منصوب ولی فقیه ،سازمان زندانها و نیروهای سرکوبگر سپرده می شود.

فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران،اعدام های مخفیانه و گسترده در زندانهای ولی فقیه علی خامنه ای که هدفی جزء ایجاد رعب و وحشت در جامعه ندارد را به عنوان جنایت علیه بشریت محکوم می کند و از دبیر کل ،کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل خواستار تسریع در اعزام گزارشگر ویژه سازمان ملل متحد به ایران، برای بازدید از زندانهای قرون وسطایی و تهیۀ گزارش از اعدام های گروهی و ارائۀ آن به سازمان ملل جهت گرفتن تصمیمات لازم اجرا می باشد.

وجدان های بیدار، در مقابل صدور حکم اعدام برای ۴۰ انسان در اردبیل سکوت نکنیم


پارس دیلی نیوز:صدور حکم اعدام برای ۴۰ نفر متهم به قاچاق در اردبیل ضد انسانی است و در مقابل این عمل غیر انسانی مجریان مذهب , سکوت نکنیم و با خانواده های آنها , ابراز همدردی کنیم و شرایط دل نگران آنها را درک کنیم و برای لغو حکم اعدام ها ی غیر عادلانه و غیر انسانی قوه قضائیه بکوشیم.

کسانی که در مقابل این آدم کشی ها سکوت کنند به شکلی در این جنایات دولتی شریک هستند.

دستگاه فاسد قوه قضائیه رژیم اسلامی که خودش در افکار عمومی متهم به جنایت و کشتار علیه بشریت است صلاحیت متهم کردن و محاکمه هیچ کسی را ندارد. قوه قضائیه ای که با شکنجه , انسانها را وادار به اعتراف و جرائم انجام نداده بر علیه خودش وا می دارد صلاحیت و مشروعیت محاکمه دیگر انسانها را ندارد.

غلامعلی رضائی از طرفی اعدام 40 نفر را در رابطه با مواد مخدر بیان می کند و از آن طرف عنوان می کند که مردم اردبیل به زودی شاهد اعدام دشمنان دين، اخلاق، هويت و باورهاي ملت خواهند بود بنابراین تناقض آشکار در گفته های رئیس دادگستری به این عقیده دامن می زند که به اسم مواد مخدر می خواهند کسانی را اعدام کنند که اتهام اصلیشان قاچاق مواد مخدر نیست و حتی اگر هم اتهامشان واقعا مواد مخدر باشد با این حال هیچ کسی نباید اعدام شود.

غلامعلی رضائی عنوان می کند که دغدغه خانواده ها در خصوص مواد مخدر را با اعدام سودا گران مرگ پاسخ می دهد در حالی که اکنون همه می دانند بزرگترین قاچاقچیان مواد مخدر در حکومت و نهاد های امنیتی و سپاه هستند و بهتر است رضائی آدرس غلط به مردم ندهد.

بر خلاف ادعا ی رضائی که می خواهد اعدام ها را توجیه کند , امروزه همهگان می دانند که پيشگيري از وقوع جرائم , راهش اعدام انسانها نیست و یک حکومت فاسد که بیشترین جرائم را مرتکب می شود چگونه می خواهد از وقوع جرائم جلوگیری کند ? چگونه می خواهد با انتقام , اعدام , خشونت و جنایت دولتی , باعث گسترش فرهنگ صلح و سازش شود ? حکومتی که خودش اساسا با فرهنگ صلح و سازش بیگانه است و جنایات بی شماری را انجام داده و می دهد و به فرهنگ حذف اعتقاد دارند چگونه جامعه به صلح و سازش خواهد رسید ?غلامعلی رضایی رئیس دادگستری استان اردبیل ادامه دهنده راه جنایتکارانی همچون خلخالی , لاجوردی و سعید مرتضوی است.

ای خدایگان ثروت و قدرت , بس کنید اعدام انسانها را , ای وجدانهای بیدار , سکوت نکنید در مقابل قتل عمد و تروریسم دولتی ,ای سودا گران مرگ و قاچاقچی بزرگ حاکم در قدرت , با زدن اتهامات به انسانهای دیگر نخواهید توانست افکار عمومی را با خود همراه کنید و این اعدام ها را توجیه کرده و برای خود مشروعیت ایجاد کنید.


نظام جلالی

دستگیری یک خانم و درگیری مردم تهران با سنگ ومشت ولگد با مزدوران فقیه



پارس دیلی نیوز:نکته جالب اینکه یک خانم جوان محجبه چادری که ازمشاهده این صحنه وحشیگری ماموران به شدت متاثر شده بود فریاد میزد : بی شرف ها ناموس مردم را کجا می برید! شما با این کارها اسلام وحجاب رابه لجن کشیدید...! خاک بر سر شما با این اسلا متان!...

که این سخنان وی با همراهی وتشویق گسترده جمعیت حاضر روبرو شد.

***

جزئیات دستگیری یک خانم و درگیری مردم تهران با گشت ارشاد

روز یکشنبه 12 تیرماه 90 در جریان برخورد خشن و غیرانسانی ماموران پلیس با یک خانم و دستگیری او در میدان ولیعصر تهران، مردم حاضر در صحنه به مخالفت پرداخته و شعار دادند.


به گزارش کمیته دانشجویی دفاع از زندانیان سیاسی و به نقل از یک شاهد عینی، جریان دستگیری این خانم به این شرح است: حدود ساعت 6 عصر امروز در میدان ولیعصر تهران مقابل سینما قدس ماموران گشت ارشاد نیروی انتظامی که با یک خودروی ون ودو دستگاه الگانس در این محل مستقر بودند به خانمی که همراه همسر ومادر وفرزندش در حال عبور بود ایراد گرفته وابتدا از وی خواستند برای اصلاح حجابش به داخل خودروی ون برود , این در حالی بود که حجاب وی مشکل خاصی نداشت وفقط بخشی از موهایش بیرون بود ؛اما پس از اینکه وی به داخل خودرو رفت به مادر وی اعلام کردند که: شما بروید ما وی راباید به مقرمان (خیابان وزرا )ببریم تا تنبیه شود!!


مادر این خانم که از نیرنگ کثیف ماموران عصبانی شده بود با فریاد به آنان می گفت که :چرا دروغ گفتید...چرا دروغ گفتید...که ماموران با خشونت وی را از خودرو دور کردند وی سپس به طرف خودرو رفته واقدام به باز کردن درب خودرو نمود که با برخورد وحشیانه ماموران مواجه شد., بگونه ای که ماموران زن ومرد از پشت وی را گرفته و روی زمین انداختند وسپس روی اسفالت می کشیدند!!! که موجب شد وی از هوش برود!

همسر خانم دستگیر شده که از مشاهده این صحنه عصبانی شده بود در حالی که فریاد می زد فرزند کوچکش منتظر مادرش است به سمت خودرو یورش برد تا همسرش را رها کند که این بار با برخورد بسیار وحشیانه و غیر انسانی ماموران روبرو شد بگونه ای که ماموران چند نفری شروع به ضرب وشتم وحشیانه وی با لگد وباتون در وسط خیابان کردند!! که یکی از ماموران که گروهبانی فربه بود بیشترین وحشیگری را از خود نشان می داد بگونه ای که سر این مرد را چند بار به سقف الگانس کوبید!!! و سپس این مرد را به داخل الگانس انداختند.


 
در این حین مردم وعابرین که تجمع کرده بودند ابتدا با برخورد تند مامورین روبرو شدند که از انها می خواستند متفرق شوند... اما وقتی تعداد جمعیت بیشتر شد مردم بطور خودجوش اقدام به هو کردن جمعی ماموران نمودند وبا فریاد ولش کن...ولش کن... قصد رها سازی افراد دستگیر شده را داشتند.

ماموران که ابتدا با نشان دادن باتون مردم را تهدید و از مردم می خواستند متفرق شوند وقتی با فریاد ها وهو کشیدن وشعارها ی :مرگ بر دیکتاتور ... وافزایش شمارمردم روبروشدند بطرزی کاملا مشهود دچار وحشت ودستپاچگی شدند بگونه ای که مامور زن ناجا ازشدت ترس و وحشت به گریه افتاد!!


در این حین ودر حالیکه مسیر خط اتوبوسهای بی آرتی با تجمع مردم بسته شده بود مسافران چند دستگاه اتوبوس نیز پیاده شده وبه کمک مردم شتافتند... درادامه وپس از شدت یافتن شعارها وهو کردن های جمعیت در حالیکه مردم به سمت خودروهای انها در حال حمله بودند ...ماموران وحشتزده خود را در محاصره تعداد زیادی مردم خشمگین دیدند در این هنگام به دستور فرمانده شان با سرعت به داخل خودروها رفته ودر حالیکه مردم با سنگ ومشت ولگد به خودروها انها حمله می کردند با ویراژ بطرز مضحکی اقدام به فرار از دست مردم خشمگین کردند.


فرار ماموران وحشتزده از دست مردم بقدری شتابزده بود که در حین فرار علاوه بر اینکه تا زیر گرفتن مردم پیش رفتند به یک خودروی پراید نیز ابرخورد کرده که خساراتی دید.


مردم خشمگین که شاهد صحنه وحشیگیری دیگری از ماموران حکومت بودند تا حدود یک ربع پس از این فرار بزدلانه ضمن اقدام به شعار دادن : مرگ بر طالبان . مرگ بر دیکتاتور . حجاب زوری نمی خوایم نمی خوایم. طالبان حیا کن مملکتو رها کن. ..,در میدان ولیعصر همچنان تجمع کرده بودند. و با تجمعات پراکنده در نقاط مختلف در مورد این اقدام رذیلانه ماموران با یکدیگر گفتگو می کردند.


نکته جالب اینکه یک خانم جوان محجبه چادری که ازمشاهده این صحنه وحشیگری ماموران به شدت متاثر شده بود فریاد میزد : بی شرف ها ناموس مردم را کجا می برید! شما با این کارها اسلام وحجاب رابه لجن کشیدید...! خاک بر سر شما با این اسلا متان!...

که این سخنان وی با همراهی وتشویق گسترده جمعیت حاضر روبرو شد.