۱۳۹۰ بهمن ۱۹, چهارشنبه

جمهوری اسلامی در آستانه ورشکستگی است


ایران پرس نیوز:سایت روزآنلاین: یک تحلیل گر مسائل اقتصادی می گوید تحریم های اقتصادی به مرور، جمهوری اسلامی را به سوی یک نوع ورشکستگی اقتصادی خواهد برد.


وی گفته است، تاثیرات افزایش تحریم‏های کشورهای غربی علیه جمهوری اسلامی روز به روز بیشتر خود را در زندگی روزمره مردم نشان می‌‏دهد؛ تاجایی که یک نماینده مجلس گفته ساکنان خط فقر ۱۵ تا ۲۰ درصد نسبت به سال گذشته افزایش یافته‌اند.


این تحلیل گر مسائل اقتصادی می گوید، مردم ایران در حال حاضر در یکی از بحرانی‌ترین دوره‌های زندگی خود به لحاظ اقتصادی قرار دارند. آیا این موضوع به مشکلات سیاسی ایران دامن خواهد زد؟ به نظر من این احتمال بسیار بالاست. چون مردم تا مرحله‌ای می‌توانند فشار‌ها را تحمل کنند.


وی می افزاید، کمبود نیازهای اساسی به اعتراضاتی در ایران دامن خواهد زد که ممکن است همزمان به طرح مجدد مطالبات سیاسی هم بیانجامد. مگر اینکه جمهوری اسلامی بیش از پیش به سرکوب و گسترش دامنه آن ادامه دهد. هر چند با توجه به بحران اقتصادی و تنش‌های جهانی، موفقیت جمهوری اسلامی در این زمینه نیز با تردید‌های جدی روبروست.

۱۳۹۰ بهمن ۱۴, جمعه

مقوا ای امام ...


پارس دیلی نیوز:تنها 24 ساعت پس از ظهور خمینی مقوایی در فرودگاه، بهشت زهرا و مدرسه رفاه، سراسر جامعه از طنزهایی که خمینی مقوایی و ابتکار جهالت بار ستاد برگزاری مراسم دهه فجر را هدف قرار می دهد، پر شد. شدت و گزندگی طنزهای جوانان به حدی بود که نه تنها تلویزیون و دستگاه تبلیغاتی رژیم جرات نشان دادن این نمایش مسخره را نیافتند، بلکه بازخورد آن در جامعه، سیاه رویی برای آنان به بار آورد.


بررسی کلی طنزهای ساخته شده نشان از نفرت عمومی مردم از رژیم و بنیانگذار آن خمینی دارد؛ رژیمی که این روزها در دریای فساد سیاسی و اقتصادی دست و پا می زند و پایوران فاسد و تبهکار آن سقوط ارزشهای فرهنگی و اسلامی خود را در پیش چشم مردم تماشا می کنند.




دستاویز قرار دادن امام مقوایی و با زبان اشاره خمینی به تمسخر گرفته شده را در شکل و نوع ساختن طنزها می شود به خوبی دید. از "مقوا ای امام، مقوا ای امام" تا "روح منی مقوا، بت شکنی مقوا" کاملن مشخص می کند که مضحکه این میدان، بنیانگذار رژیم جمهوری اسلامی، روح الله خمینی است. هرچند ابتکار ستاد برگزاری "دهه فجر" که از امربران علی خامنه ای، جانشین خمینی است، نشان می دهد که خودبینی و کوته فکری او کار را به جایی رسانده که گردانهای نظامی را وادار به ادای احترام به تکه ای کاغذ و مقوا می کند و حمید رضا حاج بابایی، وزیر آموزش جامانده از مراسم استقبال آن روزهای خمینی برای جا گرفتن در کنار ماکت مقوایی او سر از پا نمی شناسد.


به این دلیل است که کسی در فضای مجازی سووالی طرح می کند و می پرسد: "با دو متر مربع مقوا، چند امام کامل می توان ساخت؟" و دیگری می نویسد: " آب نزنيد راه را، نگار مقوايیه، ..." و کسی خبر می دهد که: "با توجه به بارانی بودن هوای تهران متاسفانه با خبر شدیم، لحظاتی پیش امام پاره شد."




بدیهی است در این روزهای سقوط ارزش پول ملی که نرخ برابری آن با دلار به حدود دو هزار تومان رسیده، گرانی و فقر و بیکاری بیداد می کند، مردم با قبضهای سرسام آور برق و گاز روبرو هستند، در حالی که پایوران رژیم در فساد، دزدی و اختلاس غرق شده اند و در روزهایی که دروغ خمینی در گورستان بهشت زهرا به یاد آورده می شود که گفت، "دلخوش به این مقدار نباشید که فقط مسکن میسازیم، آب و برق را مجانی میکنیم، اتوبوس را مجانی می کنیم، دلخوش به این مقدار نباشید ..."، مردم اینگونه با دستاویز قرار دادن ماکت مقوایی ساخت دستگاه تبلیغاتی علی خامنه ای، با رژیم و بنیانگذار آن تسویه حساب می کنند.


نویسنده:جعفر پویه

گزارشی تکان‌دهنده از کودکان ایرانی در کشوراشغال شده ،اسلام زده و ملاخور شده ایران


پارس دیلی نیوز:کرایه، فروش و سوءاستفاده جنسی از کودکان کار


این بچه‌ها فقط ابزار هستند. با آنها پول مصرف مواد مخدر را درمی‌آورند، خیلی راحت بچه‌هایشان را به همدیگر قرض می‌دهند و حتی می‌فروشند.


قانون ، رضا جمیلی : کودکان کار؛ دو کلمه که وقتی در کنار هم می‌نشینند آهنگ بیان ترکیب آنها راحت و شیرین است، اما در میان ماشین‌های پشتِ چراغ‌قرمزها، در اتوبوس‌ها، مترو، خیابان‌ها و بسیاری جاهای دیگر تصاویر دل‌آزار و ناخوشایندی را به پیشِ چشم هر کدام از ما می‌تواند تصویر کند. این روزها تصور خیابان‌های بدون کودکان کار در شهری که زندگی می‌کنیم آرزو و خواستی است دور از دسترس.


اما این بچه‌های کم‌سن‌و‌سالی که با بسته‌های دستمال، آدامس، گردو، فال، جوراب و بسیاری جنس‌های کم‌ارزش و‌ بی‌ارزش دیگر وقتی بالِ پیراهن آدم را بگیرند ول‌کن نیستند و چه خریدار جنس‌هایشان باشیم چه نباشیم، در روز با آنها مواجه خواهیم شد، زندگی کودکانه‌شان چگونه است؟ از کجا می‌آیند، زندگی‌شان چگونه است، بازی و تفریحشان چیست؟ کجا مدرسه می‌روند، چرا و برای چه کسی کار می‌کنند؟


خیلی دور، خیلی نزدیک


مترو شوش، خیابان خیام جنوبی؛ کوچه‌های تنگ و باریکی که آدمی را از هیاهوی بارکِش‌ها و کارتن‌ها و فضای بازار جدا می‌کند و روی دیگری از زندگی در این محله را به نمایش می‌گذارد. در یکی از همین کوچه‌های تودرتو و بن‌بست، چند جوان دانشجو با حمایت جمعیت خیریه امام‌ علی‌(ع) بسیاری از این کودکان را گردِ هم آورده‌اند تا در دو اتاق کوچک اجاره‌ای مدرسه را تجربه کنند.


بچه‌هایی که هر کدام زخمی بر دست و پا دارند؛ با چهره‌هایی به دور از تقلاهای ساختگی برای فروش جنس‌هایشان؛ با دست‌هایی که گردوشکنی آنها را سیاه کرده، قلم به دست می‌گیرند تا یاد بگیرند که با «میم» به غیر از معتاد می‌توان مادر هم نوشت؛ حتی اگر طلاق گرفته باشد، حتی اگر معتاد باشد.


زیور، زینب، فاطمه‌زهرا، علی، امیر، سونیا بچه‌های کار هستند، کودکان اعتیاد و کودکان زندگی سخت. به گفته عاطفه صحرایی دانشجویی که داوطلبانه برای آموزش این بچه‌ها هفته‌ای سه روز به این مرکز می‌آید، والدین بیشتر این بچه‌ها معتاد هستند. «در دروازه غار سخت است که پدر و مادری پیدا کنید که معتاد نباشند، درآمد کار این بچه‌ها هم صرف اعتیاد والدین می‌شود.»


وقتی از فاطمه که گوشه لبش زخم بزرگی دارد می‌پرسم که پدرت چه‌کاره است در جواب می‌گوید: «چیزی نمی‌کشد!» به نظر می‌آید سؤالی که بیشتر در ارتباط با پدر از او پرسیده شده، این بوده که آیا پدرت معتاد است یا خیر؟!


فاطمه می‌گوید در مترو مولوی دستمال می‌فروشد، خوش‌شانس باشد روزی دو بسته می‌فروشد. پولش را هم در پایان روز به پدرش می‌دهد. زینب گردو می‌شکند، وقتی سؤال کلیشه‌ای دوست‌داشتن یا نداشتن این کار را از او می‌پرسم، کودکانه شکایت می‌کند که اصلاً این کار را دوست ندارد: «دست آدم درد می‌آید، دستم پاره می‌شود.»


اما به نظر می‌آید سلامتی این بچه‌ها آخرین چیزی است که پدر و مادرها به آن فکر می‌کنند.


واحدی، که مسئولیت اداره این مرکز را بر عهده دارد به قانون می‌گوید: «بارها پیش آمده که بچه‌ها به مرکز آمده‌اند و جای سوختگی روی پاهای آنها و یا زخم‌هایی روی بدنشان بوده است. یا روی ذغال و منقل پدر و مادرشان پا گذاشته‌اند و یا مورد خشونت آنها قرار گرفته‌اند. اینجا بچه‌هایی داریم که بعد از تولد که واکسن زده‌اند دیگر هیچ واکسنی را نزده‌اند و هیچ‌وقت برای درمان هم به دکتر برده نمی‌شوند.»


بچه‌هایی که چیزی برای فروختن ندارند دستشان را جلوی رهگذران پیاده‌روها و یا مسافران مترو دراز می‌کنند. زیور می‌گوید با برادرش می‌روند گدایی. پول این گدایی هم خرج دود پدری می‌شود که به گفته او «مریض است و در خانه افتاده است.»


یکی از معلمان مرکز عکسی را از یک کودک به ما نشان می‌دهد که قسمتی از موهایش تراشیده شده است. او می‌گوید موهای این بچه‌ها را این‌گونه می‌تراشند تا هنگام فروش مواد راحت‌تر تشخیص داده شوند. یک الگوی ساده برای بالابردن فروش مواد از طریق بچه‌هایی که فقط شب که به خانه می‌روند باید دست پر باشند تا کتک کمتری بخورند.


اداره کردن این بچه‌ها و نگه داشتن آنها در کلاس، کاری طاقت‌فرساست. بچه‌هایی که یاد گرفته‌اند در جامعه برای فروختن جنس‌هایشان و یا پول گرفتن از دیگران هر ترفندی را به‌کار گیرند بسیار پرخاش‌گر و تهاجمی هستند. اما یک وعده غذای گرم برای بیشتر آنها انگیزه خوبی است که حتماً کلاس‌ها را شرکت کنند. موهای رنگ‌پریده آنها حکایت از سوءتغذیه شدید این کودکان دارد. بچه‌هایی که هفته‌ای سه وعده غذای گرم را احتمالاً تنها در همین مدرسه کوچک می‌خورند، نشانه‌های بارز فقر ویتامین و آهن و بسیاری مشکلات سلامتی دیگر را در اندام نحیفشان می‌توان دید.


کرایه ‌دادن و فروش کودکان


خیلی از کودکان کار در محله دروازه‌غار، فاقد شناسنامه هستند. یکی از اهالی محل می‌گوید: «پدر و مادر این بچه‌ها اکثراً شناسنامه ندارند. بچه‌هایشان را هم در شناسنامه برادر و یا خواهر همدیگر ثبت می‌کنند.»


برای والدینی که خود کودکی مشابه‌ای را از سر گذرانده‌اند، این بچه‌ها فقط ابزار هستند. با آنها پول مصرف مواد مخدر را درمی‌آورند، خیلی راحت بچه‌هایشان را به همدیگر قرض می‌دهند و حتی می‌فروشند.


واحدی می‌گوید: «خیلی وقت‌ها بچه‌ها را به همسایه‌ها و یا فامیل کرایه می‌دهند تا برای آنها گدایی کنند. اما مشکل بدتر این است که از آنها هر نوع سوءاستفاده دیگری هم می‌شود. دختر یازده‌ساله‌ای را در همین مرکز داریم که پیرمرد 70 ساله‌ای در ازای روزی 5 هزار تومان از او سوءاستفاده می‌کند. برای خانواده هم تنها همان پولی که به خانه می‌برد مهم است.»


وقتی این بچه‌ها از خانه‌ای که هیچ شباهتی به مدرسه ندارد اما معلمانش با عشق به آنها یاد می‌دهند که با میم چه کلماتی را می‌توان نوشت خارج می‌شوند، راهی کوچه‌ پس‌کوچه‌هایی می‌شوند که خیلی راحت می‌توان اعتیاد، فقر و هزار معضل دیگر را در جای‌جای آنها دید. در گوشه‌ای جوانی در حال تزریق مواد است، زنی جوان اما معتاد بر سر قیمت موادی که خریده جروبحث می‌کند و کودکان دروازه غار در این میان به بازی مشغول می‌شوند تا فردا یک روز کاری دیگر را شروع کنند.

به بهانه ی خودکشی محمد رهسپار، پناهجوی ایرانی: سخنی پیرامون پناهندگی


پارس دیلی نیوز:دو روز پیش، یک جوان پناهجوی ایرانی به نام محمد رهسپار که از پرسونل ناراضی نیروی انتظامی و مخالف رژیم بوده، در کمپ پناهندگی (هایم) در شهر ولفسبورگ ایالت باباریای آلمان، پس از هفت ماه بلاتکلیفی، اقدام به سلب اراده ی حیات از خود (خودکشی) نمود.


سریال افسردگی و دست زدن به خودکشی در میان جوانان پناهجو، تازگی ندارد و در واقع همزاد و همگام با این رژیم جنایتکار است و بر همین اساس، بایستی قاتل اصلی این جوانان را نیز خود جمهوری اسلامی بدانیم که با اشغال ایران و چنگ انداختن بر جان مردمان آن، حکم دشمن ایران و ایرانیان را دارد.


در هفتم آوریل سال گذشته نیز، کامبیز روستایی، پناهجوی ایرانی در کشور هلند، پس از یازده سال بلاتکلیفی، در میدان دام شهر آمستردام به غم انگیزترین شکل ممکن، اقدام به خودسوزی نمود.


در کنار نمونه هایی از این دست، غرق شدن هر چند ماه یک بار قایقی حامل پناهجویان، در مسیر اندونزی سبب مرگ تعدادی از هم وطنانمان می شود.


پناهجویانی که برای ادامه ی آرمان و باور ملی، سیاسی، تیره ای، دینی و جنسی و حفظ جان یا حتا عواملی چون مشکلات خانوادگی و اقتصادی، از سرزمین مادری خود جدا شده و با آن همه سختی، مسیرهای خطرناک و صعب العبوری چون کوهستان های ارومیه مرز ایران-ترکیه و جنگل ها و رودخانه های خطرناک مرز ترکیه-یونان یا شرایط فجیع و غیر انسانی در عراق و اقلیم کردستان و یا خطر تکه تکه و غرق شدن قایق و کشته شدن در آب های مرزی اندونزی-استرالیا را طی کرده و به جان خریده اند، تا بلکه در کشوری آزاد بتوانند علی رغم همه ی بحران ها و آلام جسمی و روحی یک زندگی انسانی را از سر بگیرند، از کشوری که درخواست پناهندگی خود را داده اند، پاسخ رد می گیرند یا مدت ها در بلاتکلیفی محض گرفتار افسردگی و مشکلات دیگر می شوند.


چه بسیار از این پناهجویان که در مسیرهای مرزی خطرناک دچار صانحه و حادثه و یا حمله ی مرزداران بیگانه می شوند و کشته می شوند...


در این نوشتار، و به بهانه ی رویدادهای تلخی همچون خودکشی محمد رهسپار، خودسوزی کامبیز روستایی و صدها ایرانی دیگر، بر آن شدم تا به عنوان کسی که تجربه ی این بحران را داشته و با بسیاری از پناهجویان که گرفتار این مشکل هستند گفتگو نموده ام، چند نکته را بیاورم؛


1) چنانکه پیش تر هم گفتم، عامل و بانی اصلی گرفتاری ایرانیان در درون و برون مرز، حکومت اشغالگر اسلامی است و افزون بر کسانی که بخاطر مشکلات و معضلات سیاسی، مذهبی، تیره ای و جنسی با رژیم، مجبور به ترک میهن می شوند، و در واقع دلسپاری به تبعید ناخواسته و آوارگی و پناهندگی را تنها راه چاره ی خود می بینند، رُک و راست باید به آنان که به آن "خط قرمز" نزدیک نشده اند که از ایران خارج شوند (هر چند با توجه به جهنمی که رژیم از ایران ساخته، همه ی دلایل برای خروج از ایران قابل درک است) و صرفا برای بدست آوردن موقعیت اقتصادی و شغلی بهتر، ایران را ترک می کنند، باید بگویم که تصورشان از اوضاع پناهجویی نادرست است.


در کنار اینکه زندگی پناهندگی و آوارگی از وطن بسیار بسیار مشکل است و همه کس نمی توانند آن را تحمل کنند، اوضاع پناهندگی و دریافت پاسخ از کشور مقصد نیز در شرایط کنونی بسیار بسیار سخت شده (که علل آن را به اختصار در موارد دیگر در زیر می آورم) و بی پرده باید بگویم، تحمل شرایط سخت اقتصادی درون ایران و ساختن با نداری و زندگی مخفی در ایران بسیار قابل تحمل تر از زندگی در غربت و کمپ های پناهندگی است که از حداقل شرایط انسانی نیز بی بهره اند. پس در شرایط کنونی، در ایران ماندن و برای دستیابی به آزادی و رهایی از شر این رژیم قرون وسطایی جنگیدن، بسیار منطقی تر و معقولانه تر از پذیرش شرایط سخت پناهندگی است؛ مگر در مواردی که ماندن در ایران به قیمت از دست رفتن جان یا گرفتار شدن در زندان باشد.


2) یکی از علت های مهم سخت شدن شرایط پناهندگی برای پناهجویان ایرانی در خارج از کشور، سودجویی افرادی است که به نام پناهنده ی سیاسی با کیس سیاسی دروغ، درخواست پناهندگی می دهند و پس از چندی که جواب گرفتند، بلافاصله به سفارت ننگین رژیم در آن کشور رفته و با گرفتن پاسپورت اقدام به برگشتن به ایران می کنند.


طبیعی است که این افراد که بیشترین خیانت و جفا را در حق پناهنجوی سیاسی حقیقی می کنند، پناهجویان سیاسی را بدنام کرده و سبب می شوند مقامات خارجی با اتخاذ سیاست های سختگیرانه تر برای پناهندگی، چندین سال یک پناهجوی سیاسی واقعی و راستگو را بی جواب و بلاتکلیف بگذارند (که یکی از اثراتش، افسردگی و دست زدن به خودکشی است.) و یا اینکه حتا با دیپورت و برگرداندن پناهجو به ایران، شرایط بسیار خطرناکی را برای وی رغم بزنند. یکی از راهکارهای جلوگیری از این مشکل، شناسایی و معرفی کسانی است که با سوء استفاده از نام پناهندگی و ارایه ی کیس سیاسی جعلی و دروغ و برگشتن به ایران، چیزی جز بدنامی و تشدید شرایط سخت برای پناهجویان ایجاد نمی کنند.


3) یکی دیگر از دلایل سخت شدن پناهندگی به ویژه در اروپا، سیاست های بسته ی کشورها است. در شرایطی که بحران اقتصادی در اروپا هنوز بسیار نگران کننده است، کشورها برای صرفه جویی در هزینه ها و بودجه ی دولتی، سیاست های محدودتر در پذیرش پناهندگان جدید اتخاذ می کنند و این تنها برای پناهجویان ایرانی نیست. زیرا هر چه کشورها شرایط آسان تری برای پناهجویان در نظر بگیرند، روز به روز بر شمار آنان افزوده می شود. ضمن اینکه افزون بر شرایط اقتصادی، سیاست های برخی دولت ها و حکومت ها (همچون دولت محافظه کار و چپ در هلند که اساسا با پذیرش پناهجو کاملا مخالف است!) موجب گرفتاری برای پناهندگان می شود. از سوی دیگر سیاست های مغرضانه و سودجویانه ی مقامات کشورهای غربی با رژیم اسلامی و یا گزینشی و سلکتیو عمل کردن مسؤلان مهاجرت و پناهندگی، نیز یکی از دلایل غیر انسانی است که اوضاع را برای پناهجویان، بحرانی ساخته است.


4) شوربختانه یکی از علل روی دادن رخدادهای تلخی همچون خودکشی پناهجویان، بی توجهی بسیاری از هم میهنانمان در برون مرز است که بجای حمایت از هم وطنان خود و تشکیل تشکل های دفاع از حقوق پناهجویان و پیگیری مشکلات آنان، نسبت به این افراد بی تفاوت هستند و ترجیح می دهند بیشتر به زندگی و مشکلات خود برسند (هر چند بسیاری از هم میهنان آزادی خواه، کمپین ها و گروه های مختلفی در دفاع از پناهجویان ایجاد کرده اند، اما اینها هرگز نمی تواند جوابگوی سیل عظیم پناهجویان و مشکلات آنان باشد). در این مورد فعالان حقوق بشر بایستی بیشتر و بیشتر تمرکز کنند. هر جند که همه ی تلاش ها باید بر روی این مهم باشد که از بیرون آمدن بیش از پیش ایرانیان از داخل به خارج برای اخذ پناهندگی خودداری شود که یگانه راه آن نیز تلاش برای سرنگونی هرچه زودتر رژیم ننگین جمهوری اسلامی است.


5) شرایط بد و غیر انسانی کمپ ها و فضای بسته ی آنها یکی دیگر از دلایل بروز افسردگی و اقدام به خودکشی در میان پناهجویان است. اینکه کسی در کشوری که به آن پناه آورده و خود را به نام پناهجو معرفی نموده تا چندین ماه و حتا سال حق کار کردن نداشته باشد و در کمپ نیز از امکانات انسانی همچون داشتن اینترنت محروم یا به آن کمترین دسترسی داشته باشد، کمتر کسی را گرفتار افسردگی و سرخوردگی نمی کند! از آنجا که یکی از ارکان مبارزه ی آزادی خواهان و اهداف مدافعان حقوق بشر دفاع از پناهجویان است، همه ی نهادهای مدعی بایستی به وضع اسفبار کمپ های پناهندگی اعتراض کرده و صدای پناهجویان را به گوش مجامع بین المللی برسانند؛ وگرنه وقوع حوادثی نظیر خودکشی محمد رهسپار، اجتناب ناپذیر است.


* * *


آنچه در پی آمد، توجهی بود نسبت به شرایط سخت و دشوار پناهندگی به ویژه برای آنان که از این شرایط بی خبرند و یا فکر می کنند، در صورت ترک ایران به راحتی می توانند، پاسخ پناهندگی و اقامت در یک کشور را بگیرند. پس بهتر است پیش از هر اقدامی، با کسانی که از اوضاع و احوال پناهجویان و شرایط پناهندگی شناخت دارند، گفتگو و مشورت شود. بر ایرانیان خارج از کشور نیز هست که هر کاری که می توانند برای بهبود شرایط پناهجویان انجام دهند.


ایران، بدون رژیم جنایتکار اسلامی، بهترین جای جهان است؛ به امید روزی که پس از انحلال تمامیت حکومت اسلامی، هیچ ایرانی مجبور نباشد وطن عزیزش را ترک کند و با غم ِغربتِ غریبِ غرب، دل-خسته و جان-افسرده شود...


سرنگون باد جمهوری اسلامی


پاینده باد ایران و ایرانی


سروش سکوت

صادق صبا: هر اعترافی پخش بشود شدیدا بی اساس است و ما محکومش می کنیم


پارس دیلی نیوز:کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران مطلع شد که درجریان دستگیری های ماه گذشته برخی از بازداشت شدگان تحت فشار قرار گرفته اند تا به همکاری با شبکه بی بی سی فارسی اعتراف کنند. صادق صبا رییس بخش فارسی بی بی سی با تایید اینکه یکی از اعضای خانواده یکی از کارکنان این شبکه چندی پیش بازداشت شده و این روند طی ماه های گذشته همچنان ادامه داشته است به کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران گفت: «ما تایید می کنیم که یکی از اعضای خانواده بخش فارسی بی بی سی را بازداشت کردند و از طریق آن کسی که در ایران بازداشت بود او را تحت فشارقرار دادند که با عضو خانواده اش که در لندن کار می کند تماس بگیرد و از این طریق سعی کردند او را از راه دور و از طریق اینترنت بازجویی کنند و از او اطلاعات بگیرند.» وی گفت یک بار تماس بازجویان با این کارمند بی بی سی را می تواند تایید کند.


کمپین امروز با انتشار بیانیه ای به فشار بر اعضای خانواده و همچنین دستگیری های اخیر روزنامه نگاران اعتراض کرد و نیز شهادت برخی از اعضای خانواده ها ازجمله یکی از نزدیکان بازداشت شدگان پرونده مستندسازان را که از وی خواسته شده بود علیه بی بی سی صحبت و بگوید با این شبکه همکاری می کرده منتشر کرد. کمپین از قوه قضاییه ایران خواست به این اقدامات پایان دهد. (لینک به بیانیه)


آقای صبا به کمپین همچنین در خصوص این اقدام توسط مسوولین امنیتی ایران گفت: «‌ این یک اقدام غیرانسانی وشنیع از طرف حکومت جمهوری اسلامی است و این اقدام را شدیدا محکوم می کنیم. خانواده های این افراد، افراد بی پناه و بی گناهی هستند که در دست مقامات جمهوری اسلامی هستند و آنها هیچ گناهی ندارند اگر بچه هایشان برای بی بی سی کار می کنند. آنها هیچ کنترلی هم بر فرزندانشان (که درخارج از کشورهستند) ندارند. آنها افراد عاقل و بالغی هستند و حکومت ایران با این کارش تنها یک سری افراد بی گناه را تحت فشارقرار می دهد.»


با توجه به اینکه برخی منابع نزدیک به بازداشت شدگان اخیر به کمپین گفتند که برخی از بازداشت شدگان ماه گذشته نیز تحت شرایط مشابهی با سوالاتی در مورد همکاری با بی بی سی مواجه بوده اند آقای صبا گفت:‌«‌ما هم اطلاعاتی داریم که یک عده ای را در ایران در هفته های اخیر یک عده ای را (نه اعضای خانواده) بازداشت کرده اند و آنها را تحت فشارقرار داده اند که اعترافات تلویزیونی بکنند. ما صریحا اعلام می کنیم که در ایران هیچ گونه همکاری تحت هیچ شرایط و عنوانی نداریم- نه خبرنگار نه خبرنگار آزاد- و هر نوع اعترافاتی اگر پخش شود شدیدا بی اساس است و ما محکومش می کنیم و این بی اساس است و فقط تحت فشار از آن افراد اخذ شده است.»


صادق صبا به کمپین گفت: «اینها یک برنامه ای دارند که یک عده ای را مجبور کنند که اعتراف کنندکه کارمند بی بی سی هستند یا با بی بی سی همکاری می کنند. ما می گوییم این بی اساس است و محکومش می کنیم و ما کسی را در ایران نداریم.»

۱۳۹۰ بهمن ۱۱, سه‌شنبه

10بهمن سالگرد زادروز اشکان سهرابی عزیز






در سالگرد سر به دار شدن زهرا بهرامی، در سکوت ما همچنان اعدام فریاد می کشد


پارس دیلی نیوز


گره های طناب های دار را باز کنیم*




گره های ریسمان همگرایی را ببندیم*




ریشه های پوسیده ی اعدام را بدریم*




رشته های استوار اتحاد را بتنیم...




در شرایطی که هنوز رژیم اسلامی به سرکوب و اعدام مخالفان خود مشغول است و سال خورشیدی که پشت سر گذاشته شد و ماه های پایانی آن نیز سپری می شود، جمهوری اسلامی با رکورد وحشتناک 160 اعدام (بدون در نظر گرفتن اعدام های مخفیانه در شهرهایی همچون مشهد و...) به تنهایی در صدر جدول شمار کشورهای دارای مجازات اعدام قرار گرفته است.




سال پیش رژیم، آزادی خواهان و کوشندگان زیادی را اعدام کرد؛ از فرزاد کمانگر، شیرین علم هولی، فرهاد وکیلی، علی حیدریان و مهدی اسلامیان (در اردیبهشت ماه) تا جعفر کاظمی، علی صارمی و حسین خضری...




در چنین روزی، رژیم جنایتکار اسلامی، زهرا بهرامی یکی از آزادی خواهان را که در تجمعات پس از انتخابات فرمایشی دستگیر شده بود، به جرم حق خواهی، پس از شکنجه های بسیار و نسبت دادن چندین جرم ناکرده به وی، به بی رحمانه ترین شکل، به دار آویخت.






امسال و در این روزها نیز، احکام بیدادگرانه ی اعدام به وسیله ی سران جنایتکار رژیم همچنان صادر می شود؛ از جمله: رژیم قرون وسطایی اسلامی، لقمان و زانیار مرادی، دو جوان کرد را پس از شکنجه ی فراوان (که شرح این شکنجه ها از زبان این دو تن موجود است) و اعتراف گیری به جرم ناکرده ی کشتن پسر امام جمعه ی مریوان، به محاربه و اعدام در ملا عام متهم کرده است.




همچنین حکم اعدام سعید ملک پور –وب نگار و مهندس ایرانی- به اتهام مضحک "محاربه از طریق ایجاد سایت های مستهجن و توهین به نظام" که یک بار به خاطر فشارهای بین المللی و کوشش های کوشندگان حقوق بشری، لغو شده بود، دوباره در "دیوان عالی" جمهوری اسلامی تایید شده است.




در ارتباط با هیمن پرونده سازی ها، رژیم جنایتکار اسلامی برای مهدی علیزاده از فعالان سایبری و طنز نویس، حکم اعدام صادر کرده و برای برنامه نویس دیگری بنام حسین سی سختی حکم حبس ابد را صادر نموده است.






ضمن اینکه کسان دیگری همچون: زینب جلالیان، سکینه آشتیانی، حبیب لطیفی، حبیب گلپری پور، سیامک مهر و دیگران... در خطر اعدام قرار دارد...






یک سال از آن روز که شادروان زهرا بهرامی همچون هزاران انسان آزاده ی دیگر -که در طول این سی و سه سال به دست جانیان حکومت اسلامی کشته شدند- سر به دار شد، می گذرد. زهرا بهرامی، نیز قربانی جنایت پیشگی جمهوری اسلامی، مماشات دولتمردان کشورهای غربی و سیاست های سودجویانه ی مقامات هلندی و سکوت تهوع آور تک تک ما شد.




در این اوضاع که بحث اساسی و مهم حقوق بشر در ایران و نقض شدید آن به وسیله ی رژیم اسلامی، از سوی مدعیان حقوق بشر در غرب و حتا برخی ایرانیان به حاشیه رانده شده و همه ی تلاش های غرب و تحریم های بیش از پیش تنها به دلیل مضحک مجبور کردن و فراخوندن دوباره ی رژیم بر سر میز مذاکرات هسته ای است، سکوت تک تک ما ایرانیان، یعنی کمک به برپا شدن یک چوبه ی دار و سر به دار شدن شهروندی دیگر...




در اینکه به حکم تاریخ یا خواست جهان غرب یا خیزش های مردمی، روزی این رژیم به سرنگونی خود نزدیک می شود و آنکه این روز نزدیک است، تردیدی نیست. اما هرگونه تصمیم گیری مردم پسندانه و رو به پیشرفت که بدون گرفتار شدن به دور باطل تاریخ، منجر به روی کار آمدن یک نظام مردم سالار شود، بستگی به خودنمایی مثبت ایرانیان دارد.




اگر می خواهیم از فرضیه ی محتمل برقرای جنگ ناخواسته یا ماندگاری رژیم اسلامی مانع آییم و به شعار "نه جنگ، نه جمهوری اسلامی" جامه ی عمل بپوشیم و دست رژیم را از آغاز دوباره ی سریال زنجیره ای اعدام ها ببندیم، بایستی با همه ی توش و توان، مساله ی اعدام ها و نقض مستمر و پیگیر سی و اندی ساله ی حقوق بشر را در هر جایی که هستیم، فریاد بزنیم.




بی گمان، سکوت ما، عربده ی جرثقیل ها و چارپایه های اعدام را فریاد خواهد زد و فریاد ما، این رژیم خونخوار و ددمنش و اعدام های بی رحمانه و گستاخانه اش را به سکوت و خفگی می کشاند.




پس باید در هر جا که هستیم، سکوت های خود را بشکنیم و فریاد زندانیان و اعدامی ها باشیم؛ بیاییم گره های طناب های دار را باز کنیم. گره های ریسمان همگرایی را ببندیم. ریشه های پوسیده ی اعدام را بدریم. رشته های استوار اتحاد را ببافیم...




* * *




بیاد شادروان زهرا بهرامی در سالروز سر به دار شدنش




و همه ی دلاور زنان سرزمینم ایران که به دست دژخیمان اسلامی کشته شدند:




دلـاور-زنـــان کـــامتــان شــــاد بـــاد




ز نــــام شـمــــا گیتـــی آبــــاد بـــاد




فـزونتـر ز نـــام شمــا، نــــام نیست




فــراتــر ز فــریــادتــان بــانـگ نیست




بــغریـــد چــون شیــر بــر دشمنــان




که شیران ز غرش کنون باک نیست




آه، نازنین کردیه بانو! چه سالی بود پارسال. بعد از آن روزهایی که صدای پرشورت را در مسنجرها و رادیوها می شنیدم و ترس تیپا خورده ام برای ننشستن ها با همه ی خسته شدن ها و نشکستن ها با همه ی ضربه خوردن ها، فروکش می کرد... و وقتی اوج دلاوریت را پس از بازگشت به ایران برای مبارزه به یاد می آوردم، نه تنها نمی ترسیدم، بلکه کمی هم شجاع می شدم، هرچند نه به اندازه ی خودت...




آه چه روزی بود آن یکشنبه، 30 ژانویه 2011 ساعت 9 صبح لعنتی... که خبر سر به دار شدنت رو دیدم، بی اختیار گریه می کردم؛ برای خودم، برای خودمان، نه برای تو...




خواستم در نخستین سالگرد پر کشیدن غریبانه و ناجوانمردانه ات، چیزی بنویسم، از تو، از دو زهرای دیگر همچون تو، از "سه زهرا"یی که قربانیان رژیم اسلامی و مماشات غربی های دروغگو با این رژیم خونخوار شدند (:زهرا کاظمی، زهرا بنی یعقوب و زهرا بهرامی)...






لعنت بر من و ما اگر ساکت بنشینیم و از خفه شدن گلویی و بند آمدن نفسی، سکوتمان صدا، صدایمان بغض و بغضمان فریاد و کمر شکسته یمان استوار خیزشی نشود.




لعنت بر همه ی دولتمردان غربی اهل مماشات با رژیم و حقوق بشری چی های دروغگو؛ لعنت بر همه... .






سروش سکوت




9 بهمن 2570